صدای بالگرد، صدای ورق خوردن جزوات، طنین قدمهای متوازن، سرفههای آرام، کشیده شدن پایهی صندلی بر زمین، پرت شدن خودکار، خشخشِ کاپشن، زمزمهی جملههایی نامفهوم، صدای کیبورد لپتاپ، صدای رفت و آمد و بستنِ درِ شیشهای...
[ چشمهایم را بسته بودم و میشنیدم ]
یعنی نوشیدن چایِ رضوی زیرِ بارونِ آخرِ پائیز تو صحنِ حرم امام رضا علیه السلام سهمِ عمرِ بیست و اندی سالمون نیست؟
چند شب پیش تو راه کوه خضر بودیم. حانیه بیهوا اشک تو چشماش جمع شد. با خنده گفتم چرا گریه میکنی؟ میون بغض لبخند زد و گفت : دلم برای امام زمان تنگ شده.
همش هشت سالشه، غبطه خوردم، غبطه خوردن چه شکلیه مگه؟
حسین طاهری یه نوحه داره که یه قسمتش میگه : بارون یعنی راهِ عبورِ مهدی(عج)... حقیقتا همین! :)
چقدر دوست دارم این موجی که راه افتاده رو :) اینکه همه جا نشونه ای از حضرت مهدی (عج) میبینم...