مهمترین آیتمِ سفرهی افطار، محبته؛ چه سبزی و حلیم و شلهزرد و زولبیا و نونسنگک باشه و چه نباشه! مهم نگاههای پرمهر و لبخندهای گرم و زمزمهی "قبولباشه" ست؛ همین.
هوا؟ بهاری بود، خنک و روحافزا؛ شبیه عطرِ محبوبِ ثنا. من؟ قدم میزدم و چهارراه سجادیه را به چِلُپنجمتریِ عماریاسر میرساندم تا بیوفتم در همان مسیر سنگفرشِ منتهی به حرم. چند دقیقه بعد نشسته بودم روی فرشهای سبز و خیرهی آن همه وقار و وجناتِ گنبد و صحن و سرای خانم سلام الله علیها، بیهیچ کلامی فقط نفسِ عمیق میکشیدم. خدارا شکر به خاطر این آرامش .
واژهها در سرم غوغا بهپا کردهاند. پاکوبان رژه میروند تا تصویری بسازند. از خطوطِ انتهایی لیمبیکِ مغزم ملودیِ مارش پخش میشود و واژهها قدمرو مانور پیادهنظام میدهند، واژهها میآیند و میروند. در سرم غوغایی به پا کردهاند و من، انگشت حیرت بر دهان فقط مینگرمشان. اما از بندهی کمترین به شما قول؛ روزی آسودهخاطر خواهم نشست و هزاران هزار ایدهی در سرم را کتابت خواهم کرد.
// رمضان۱۴۴۷ هجری قمری مصادف با اسفند ۱۴۰۴ هجری شمسی
•| مَلْجَأ |•
من اگر دفترچهای از دهه شصت به دستم میرسید که کسی لحظه به لحظه اتفاقات جنگ را با قلم منحصر به فرد خ
بنویسید؛ از این روزها بنویسید، از تقابل حق و باطل بنویسید، از پیادهنظام های دشمن بنویسید، نگذارید واژهها را مصادره کنند. بنویسید چراکه هنوز جنگ تمام نشده و به قول آن تحلیلگر ما در روز سیزدهمِ جنگ دوازده روزه ایم . بنویسید؛ نسلهای آینده به روایتِ صحیح از این روزها نیاز دارند.
دل گفت وِصالَش به دُعا باز تَوان یافت
عُمریست که عُمرَم همه دَر کارِ دُعا رَفت