فَإِنْ أَبْطَأَ عَنِّى عَتَبْتُ بِجَهْلِى عَلَيْكَ، وَلَعَلَّ
الَّذِى أَبْطَأَ عَنِّى هُوَ خَيْرٌ لِى لِعِلْمِكَ بِعاقِبَةِ
الْأُمُورِ ، فَلَمْ أَرَ مَوْلىً كَرِيماً أَصْبَرَ عَلَى عَبْدٍ
لَئِيمٍ مِنْكَ عَلَىَّ
از روی نادانی، بر تو نکوهش ورزیدم ؛ با
آنکه شاید به تأخیر افتادن روا شدن
حاجتمبرایم بهتر باشد چهتو بهسرانجام
امور آگاهی، پس هیچمولای کریمی را بر
بنده پستی، شکیباتر از تو بر خود ندیدم
يَا رَبِّ، إِنَّكَ تَدْعُونِى فَأُوَلِّى عَنْكَ، وَتَتَحَبَّبُ
إِلَىَّ فَأَتَبَغَّضُ إِلَيْكَ ، وَ تَتَوَدَّدُ إِلَىَّ فَلَا أَقْبَلُ
مِنْكَ كَأَنَّ لِىَ التَّطَوُّلَ عَلَيْكَ ؛ فَلَمْ يَمْنَعْكَ
ذٰلِكَمِنَالرَّحْمَةِلِى وَالْإِحْسانِ إِلَىَّ وَالتَّفَضُّلِ
عَلَىَّ بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ فَارْحَمْ عَبْدَكَالْجاهِلَ
وَجُدْ عَلَيْهِبِفَضْلِ إِحْسانِكَ إِنَّكَ جَوادٌ كَرِيمٌ
تو مرا میخوانیومن از تو روی میگردانم
و بامن دوستیمیورزی و منبا تودشمنی
میکنم، به من محبّت میکنی و من از تو
نمیپذیرم، گوئیمرا بر توحق مهرومحبت
است! و با همه اینها چیزیتو را از رحمت
و احسان بر من و مهرومحبت همراهجود
و بزرگواریات بر من بازنمیدارد ، بر بنده
نادانت رحم کن و با فزونی احسانت بر او
سخاوت و گشادهدستی داشته باش، زیرا
تو بخشنده کریمی،
اللّٰهُمَّ الْمُمْ بِه شَعَثَنا ، وَاشْعَبْ بِهِ صَدْعَنا
وَارْتُقْ بِهِ فَتْقَنا، وَ كَثِّرْ بِهِ قِلَّتَنا . . .
خدایا، پریشانی ما را به یاری او جمع کن
و پراکندگی ما را به او وحدت بخش و
گسیختگی ما را با او پیوند ده و اندک ما
را به او زیاد کن
اللّٰهُمَّ إِنَّانَشْكُو إِلَيْكَفَقْدَنَبِيِّنا صَلَواتُكَعَلَيْهِ
وَ آلِهِ ، وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنا ، وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنا . . .
خدایا، از نبود پیامبرمان که درودهای تو
بر او و خاندانش و از ناپیدایی مولایمان
و بسیاری دشمنانمان . . .
•| مَلْجَأ |•
فهمِ مصلحتِ خدا کارِ بنده نیست .
+ بلکه باید دل داد به مصلحتِخدا
•| مَلْجَأ |•
چند ماه پیش که با زینب رو صندلی های سالن مطالعه نشسته بودیم، مشغولِ خوندن کتابِ منبعِ امتحان بودم. تورق میکردم و سعی میکردم هزاران فکر و خیال توی سرم رو جوری بچینم که تئوری های متحول شدهی روابط بین الملل هم روی قفسههای حافظهم جا بشه. فلاسکم خالی از چایی بود و پلکهای خستهم حال خوندن خطِ بعد رو نداشت. الکی تورق میکردم؟ آره. میخوندم ولی متوجه نمیشدم. کتابو بستم و اومدم به زینب نگاه کنم و بگم "بریم؟" یه لحظه نگاهم به پشت سرش افتاد، تقریبا میشه گفت پنج متر عقبتر، بین قفسههای کتابها، عکس حاجقاسم بود. یاد عهد و قرار جهاد علمی اقتادم، یاد ۱۳دیِ ۱۳۹۸. و این برای منی که با نشونهها زندگی میکنم خیلی ارزشمند بود.
اینا رو گفتم که بگم آدما گاهی از مسیری که دارند میرن ممکنه خسته بشند، مثلِ همین پنج دقیقه قبلِ من که بین گالریم نگاهم به این عکس افتاد؛ آدمها نیاز دارند به این نشونهها . ببینیم نشونهها رو... دور و برمون پره از این نشونههایی که میخواند ما رو به هدف برسونند انشاءالله.
در این شبهای عزیز و مقدس برای کمینه هم دعا بفرمایید که محتاجه به دعا؛ متشکرم.
پ.ن : بمونه اینجا برای یادآوری به خودم