من؟ نشسته ام در اتاق، لپتاپ مقابلم و انگشتانم روی کیبورد میلغزند تا مقالهی "دیپلماسی انرژی..." را تایپ کنم. مینویسم اما ذهنم در واژه به واژهی یک بیت گیر کرده است. چکیده را شروع میکنم و تا اواسط خطوط میانی پیش میروم: مکانیزمهای سریع واکنش مانندِ...
زیر لب اما زمزمه میکنم: جوری زِ چارچوب درِ قلعه کنده است...
پلکی میزنم و حواسم را معطوف مقالهای میکنم که فقط چهار روز از مهلت ارسالش مانده و تایپ میکنم: فرض این پژوهش این است که...
و باز زمزمه میکنم : انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است!
پلک بر هم میگذارم و صفحهی لپتاپ را میبندم. مرا چه به بحران انرژی و نفت و گاز و تحلیل مسائل اقتصاد سیاسی؟! الآن و در این ساحت دلم فقط خواندن اشعار برقعی را میخواهد و بس!
بعدا میآیم و انشاءالله #روایت میکنم از ساعت ده صبحِ امروز و حوادث بعدش ..
پ.ن : صفحهی اولِ روزنوشتهای جنگ، فصل دوم!
این موشک ها و پهبادهای باهیبت ظاهرِ کار است؛ حقیقت امر، نگاه امام زمان است و دعای اهلِ ایمان .
•| مَلْجَأ |•
تازه میخواستم بیام عکس شما رو بزارم بگم پدر شهید شدید
قلبم سنگینه از این غم