[ #روایت روز هشتم جنگ ]
مدتهاست که یک جمله آویزهی گوشم است. سالهاست شاید نزدیک به پنج یا شش سال؛ و آن جمله این است که : از سلاح انبیا استفاده کن؛ دعا.
عزیزِ ندیدهای که این خطوط را چه امروز در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۴۰۴ و چه در سالها بعد میخوانی! ما اهل دعا هستیم، اهل راز و نیاز و معنویت. حقیقتا دنیا به سمتی رفته است که دو جبهه تشکیل شده است. یک طرف حق و طرف دیگر باطل. باطل مسلح به عوامفریبی و پروپاگاندای رسانهای و پنجههای خونین و درنده است و اهل حق مسلح به دعا. دعاست که اراده میسازد و انسان را به قدرت بیانتهای خداوند متصل میکند. آن وقت موشکهای ما موشکی معمولی با بدنهی سرد فلزی نیست؛ سجیل است، که لشکر ابابیل میبرد تا ماموریت الهیاش را انجام دهد. الغرض؛ ما اهل دعاییم و این است رمز پیروزیما. به قول آن مردی که امروز شعار میداد : آمریکا اسرائیل تو با سلاح جنگی ما با سلاح ایمان بجنگ تا بجنگیم.
از امروز برایت بگویم؛ مثل همیشه زمانبندیام را تنظیم کردم تا اذان در مصلی باشم. اما وقتی سوار ماشین شدیم تا به سمت مصلی برویم با انبوه جمعیت پیاده و سواره مواجه شدیم. راه بند آمده بود و تا خیابانهای اطراف ماشینها پارک شوه بودند. به نماز جمعه نرسیدیم و خیلی دور تر از آنجا میان شلوغی جمعیت یک گوشه خلوت پیدا کردیم تا نمازمان را بخوانیم. دیدم مردمی را که آن اطراف زندگی میکردند به طور خودجوش شربت به دست مردم میدادند. دختری همسن و سال من آمد یک لیوان شربت بردارد اما یک پارچ خالی که دید به آنان پیوست و پشت میز ایستاد تا کمکشان کند. زنی چفیههاش را داد تا سجادهام کنم و من آنجا همدلی دیدم. مردم در خانههایشان را به روی هم گشوده بودند و کسی آب بر صورت طفلِ گرمازدهای میزد که تا به حال ندیده بودش اما دلسوزی خرجش میکرد. راهپیمایی به سمت حرم آغاز شد. جمعیت آنقدر زیاد بود که حتی میشد انتهای راهپیمایی به ابتدایش وصل شود. جنگ جنگ تا پیروزی گویان قدم برمیداشتیم. عکس رهبرمان را در دست گرفتیم و برای نابودی اسرائیل و آمریکا رجز خواندیم، رجز حیدری یا به قول پاکستانیها نعرهی حیدری.
ساعت تقریبا ۱۵ و ۳۰ دقیقه بود که به خانه رسیدیم و در آن گرمای سوزان مادر بساط آبدوغخیار را برپا کرد. آرام بودم و واهمهای از هیچچیز نداشتم. مثل تمام مردم ایران. چند دقیقه قبل که در گروه رفقا صحبت میکردیم یکی از دوستان اهوازیام میگفت : دو شب پیش در شوشتر ساعت ۴ صبح صدای انفجاری در نزدیکیمان شنیدم یک لحظه بیدار شدم اما خوابم برد. میدانستم جنگ است اما واقعا خیالم راحت بود. ما بچها و نوه های کسانی هستیم که ۸ سال در نامردترین شرایط جنگیدند واقعا فکر کردهاند با چندتا پهپاد یا حتی از مرگ قرار است بترسیم؟
ترسی نیست چون طرف حق ایستادهایم. زیباست این اراده؛ خیلی زیبا!
مادر دوستم مکه بودند امروز رسیدند عراق میگفتن : عراقیها کلی رو سرمون نقل پاشیدند کلی تحویلمون گرفتند..
[ #روایت روز نهم جنگ ]
روز قبل را هنوز به پایان نرسانده باید روز نُهُم را روایت کنم. خواب بر چشمان خستهام نمیآید اما طلوع خورشید جانی دوباره بر پلکهای متورمم میدهد. ساعتی قبل نوجوانی ۱۶ساله در قم به شهادت رسید. آری قم! چند محله آن طرف تر، چند خیابان دورتر، چند خانه فاصله...
•| مَلْجَأ |•
"دقایقی قبل آغاز موج هجدهم وعده صادق۳"
صرفا جهت اینکه عادی نشه برامون، هنوز هم با اشتیاق دنبال کنیم و چشم بچرخونیم میون اخبار تا بفهمیم کجاها رو زدیم و اونجا چه اهمیتی داشت.
•| مَلْجَأ |•
دیروز یاد صبرِ ابوعلی افتادم . . .
او گفته بود همیشه با سید بوده و انشاءالله بعد از این هم با او ادامه میدهد. ما متوجه منظورش نشدیم :)