روایتی از امام باقر نقل شده است
که من
هرگاه
این روایت را نگاه میکنم بسیار امیدوار می شوم
حضرت فرمود :
_خداوند هر شبِ جمعه از بالایِ عرش ندا می دهد...
ندا دهنده خودِ خداست و واسطه ندارد؛ خود خدا ندا می دهد نه ملائکه!
از اول تا آخرِ شب جمعه...
"آیا بنده ی مومنی هست که من را برای دین و دنیایش بخواند
تا من او را اجابت نمایم ؟
آیا بنده ی مومنی هست که در شبِ جمعه
قبل از طلوع فجر
از گناهانش توبه کند
تا من هم به او رجوع نمایم ؟
آیا بنده ی مومنی هست که در امورِ دنیایش دست تنگ باشد
و قبل از طلوع فجر از من گشادگی در زندگی طلب کند
تا من رزقش را زیاد کرده و به وضعش توسعه بدهم ؟
آیا بنده ی مومنی هست که بیمار باشد
و قبل از طلوع فجر از من درخواست کند او را شفا بدهم
و من او را عافیت بخشم ؟
آیا بنده ی مومنی هست که دارای همّ و غمی باشد
و از من تقاضا کند که هم و غمش را بر طرف سازم؟"
[ حاج آقا مجتبی تهرانی ]
يك ضربالمثل انگليسى مىگويد" كلمهها میتوانند شما را بكشند."
"حرِّك زائر" داريم تا " حرِّك زائر"! يكی توی كربلا ميشنوی و يكی توی بقيع. آن حرِّكها براى اين است كه سريع بروى كه زيارت به بقيه هم برسد و اين حرِّكها براى اين است كه غُربت افزايى كند. خيلى حرف است كه يكى با چوب پَرلطيف و رنگى آرام بزند روى شانهات با خنده بگويد " برو" و يكى با باطوم و پوتين و لباس پلنگى بگويد" حرِّك زائر" و بزند زير دوربينت.
[حامد عسكری]
#گوشه_نشین
گویی قسمتم شده بود عاشقِ
چشمانی بشوم...
که از روی حَیا،
به من نگآه،
نمیکرد!
[یادتباشد]
اینکه نمیتوانی یک خانواده ، یک موسسه و یا یک محله را به دوش بگیری و از زیر بارش فرار میکنی ، این همه وحشت و تزلزل حتی وحشت از عهده دار شدن یک بچه و یا وحشت از ازدواج و ... نشانگر این مسئله است که چقدر محدود به خودت نگاه میکنی و هنوز خودت را درک نکرده ای .
اما با شناخت و درک قدر خویش تا آنجا پیش میروی که حاضر میشوی حتی بار نسل ها را هم بدوش کشی و در این حرکت نه خستگی پیدا کنی و نه غرور .
نه احتیاج به تشویق و ترویج داشته باشی و نه حتی از ضربه ای که میخوری واهمه و گریز .
[ حرکت ص ۵۷ ]
[تینو]
گفتند:
+آقا ابراهیم چراجبهه رو
ول نمیکنی بیایی
دیدارامام؟
گفت:
_مارهبری رابرای تماشانمیخواهیم
مارهبری رابرای اطاعت میخواهیم
#شهیدابراهیمهادی
نشسته بودم پایین قفسه های کتاب و تکیه به دیوار زده بودم...
رو به رویم داشت مطالعه میکرد و من نیز...
اما مشخص بود چیزی ذهنش را درگیر کرده
لبخند به چشمانش چسباندم
+ چی ذهنتو درگیر کرده؟
_ عقیده ش جبرگراست... ولی یه مدل دیگه... اون روز میگفت خدا وجود داره آره... ولی همه چیز به جبره... حتی الان که دارم حرف میزنم از قبل قرار بوده..و همینطور این لحظه و این حرف...خدا هم گفته احوال ما رو میدونه... پس همه چیز جبره دیگه... و ما براساس یه نقشه و چارچوب قبلی داریم پیش میریم... یکم ذهنمو درگیر کرده چجوری براش استدلال بیارم...
لبخندی نثارش کردم... از همان ها که همیشه خودش نثارم میکرد...
+ همین؟!
گنگ نگاهم کرد...
کتاب را بسته و خودکار را روی میز گذاشتم
+ علم خدا به سرنوشت و چگونگی رفتار های ما باعث جبر نیست... بلکه علم خدا کاشف کرداره...
چشمانش علامت سوال بود و خال روی گونه اش هم صدقیت تشبیهم!
لبخند زدم مثال در ذهنم را بیان کردم
_ رفیقت داره رانندگی میکنه تو یه محیط مرتفع کوهستانی... با سرعت زیاد... تو شاهد این رانندگی هستی و تشخیص میدی که حتما سقوط میکنه... یعنی تو نسبت به موقعیت ناخوشایندش، علم و آگاهی داری... پس از دقایقی میبینی که همون میشه... سقوط میکنه...
سوال من اینه : - آیا تو مقصری؟ -تو باعث شدی سقوط کنه؟
خودش هم خندید...
به همین آسانی!
[اندر احوآلآت]