+ غمگین/ناک/انگیزی! :)
_ هرچی مشکله افتاده رو شونه هام
+ اولا که تو تنها نیستی... والله معکم :)
ثانیا، یه دیدگاهی هست که میگه :
- اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟! :')
[اندر احوالات]
لبخند زد و لباسش را از حفاظ تخت بالایی آویزان کرد... کیفش را سر داد زیر تخت و چفیهه اش را پوشیه کرد و در همان حال گفت
+ معراج میای؟
گیره روسری اش را لبنانی زد
_ مگه میشه نیام؟ :)
یک لحظه روحش از کالبدش پر کشید تا گذشته لحظه ها.... شاید حدود هجده ساعت پیش...
نیمه شب از خواب و بیداری هشیارش کرده بود.. و در آن تاریک روشن پادگان لبخند میزد
_ معراج میای؟
گنگ بود هنوز
+ بخواب نصفه شبی کجا بریم معراج؟
_ همون معراجی که شهدا هر سحر میرفتند دیگه...
منظورش را گرفت :)
چادر نمازش را از زیر تخت بیرون کشید
[اَندَر اَحوآلآت]
_ الله... الله... عبادی!
+ جانم معبودِ من!
_الم یعلم بان الله یری؟
+( اشک میریزد)
[نوایبادودرختاندرگرگومیش
سورمهایمایلبهبنفش]
اصلا کِی،
چطور،
به وسیله کی،
اسم امت از مردم برداشته شد و اسم امام نیز؟!
دلمون تنگ گوینده رادیوییه که هر صبح می گفت
_ امت شهید پرور جمهوری اسلامی ایران! :)
#بی_عنوان
از همون روزی که تصمیم گرفتم کانالو مختل کنم تا الان، دوشنبه شش مرداد نود و نه
+دلمان نمی آید تمام کنیم چرا؟! :')
حتی از مسجد که خارج میشد، تنهایی را به عینه دید...هرکس برای حفظ جان خویش به خاته اش گریخته بود...
خبری از صاحبان نامه ها نبود...
دنبال کسی میگشت که به حسین ع بگوید نیا... کوفه میا...
در و دیوار شهر رنگ فتنه داشت...
حتی وقتی محاصره اش کردند چشم می چرخاند بین مردم تا به حسین بگویند نیا...
حتی به زنانی که دامانشان را از سنگ پر کرده بودند می گفت به حسین بگویید... نیاید... کوفه نیاید... بگویید نیاید.
حتی وقتی در گودال ضربه های شمشیر را تحمل میکرد...
و یا حتی آن هنگام که بر بام دارالاماره به مردمی که پایین ایستاده بودند می نگریست، میگفت بگوید اباعبدالله کوفه نیاید.
دنبال یک نفر چشم می چرخاند و کسی نبود...
به مردمی نگاه میکرد که در انتظار بریدن سرش بودند...
و می گفت
_ به حسین ع بگویید به کوفه نیاید.. نیاید...به کوفه نیاید
داشت فکر میکرد
_ میگه شما از امام هاتون بت می سازید... بهشون سجده می کنید...بهش گفتم چطور؟ میگه مثلا همین دیگه میرید جلو ضریح سجده می کنید... حالا تو فکر یه استدلالم که چجوری حرفای تو ذهنمو قانع کننده بهش بگم...
کتب در قفسه چیده شده را از نظر گذراندم و کتاب مد نظر را بیرون کشیدم همانطور که صفحه هایش را ورق میزنم لبخند را ضمیمه حرفم کردم
_ بگو این سجده به معنی پرستیدن نیست... اگر گفت استثنا جایز نیست... بهش بگو تو قرآن هم داریم سجده هایی که به معنی پرستش نیست... مثل سوره یوسف و سجده برادران حضرت به ایشان :'))))
صفحه مد نظر را مقابلش گذاشتم و با لبخند دستی برایش تکان دادم و از سالن خارج شدم...
[اندر احوالات]
یادمه یه روز می گفت
_خدا می فرماد ای کسی که ما را ترک کرده ای برگرد... به اونی که رفته و عین خیالشم نیست میگه برگرد... حالا یکی این وسط از گناهانش عذاب وجدان گرفته و ناراحته و دلش آغوش خدارو میخواد و قصد داره برگرده، پسش می زنه؟!
خدا ست عزیزم من... خدا :)
#کلاس
گفت
_ اصلا به خاطر همین تکبرش بود که از بهشت رانده شد... مغرور، از سرزنش بدش میاد... پس بیا یه کاری کن! هر وقت بهت گناه تعارف کرد، یه پوزخند بزن و یه بسم الله بگو و شروع کن به سرزنش کردنش... " +د آخه موجود رانده شده، میبینی محلت نمیدم برو دیگه. سمج... بدم میاد هی خودشو میندازه وسط..."
به همین راحتی :))
[اَندَر اَحوآلآت]
+امسال نبینم اگر ایوان نجف را
جان را ببُر و وعده دیدار به ما ده :')
#هَمینالآننوِشت:)
#خویشتَن
از ساعت یک و چهل و شیش دقیقه سه شنبه هفتمین روز مرداد ماه نود و نهمین سال قرن...
تا دو و چهل و هفت دقیقه همان روز...
در تاریک روشن اتاق.. فک. میکند به قرآن و اهل بیت...
و به این می اندیشد که چرا قرآن را ز یاد برده ایم؟! :')
امضاء : پرادعا ترین بنده