eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
293 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
فضای پایگاه تاریک بود و باب میل... یه فانوس فقط روشن بود... زیارت عاشورا از ضبط صوت روی طاقچه پخش می‌شد تو اتاق... چند دقیقه بعد دم در کفشامو پوشیده بودم و چادرم رو از آینه کنار در مرتب میکردم... کنارم وایساده بود... لبخند زد و گفت _ میدونی چرا موقع سلام به آقا امام حسین، دست روی سینه میذاریم؟ بالای روسری ام را صاف کردم و چادرم را جلو کشیدم +به خاطر ادای احترام؟ _ به خاطر اینکه موقع سلام دادن، قلبمون از جاش کنده نشه... چشم بسته لبخند زدم :) [اَندَر اَحوآلآت]
یهو دلم خواست برات بنویسم... + حسین... آرام جانم! :)
•| مَلْجَأ |•
مثل مزارت مانده خلوت روضه هایت عیبی ندارد روضه میگیرم برایت :) #گوشه‌_نشین
کودکی بودم و دیدم که میان مقتل تن خورشید کنار قمری افتاده.. [امیر عظیمی]
شهید امیر حاج امینی _فقط یکبار کافی است از ته دل، خدا رو صدا کنیــد؛ دیگر مالِ خودتـــان نیستید و مالِ او می‌شوید
شهید احمد کاظمی : _ اگه توی پادگانت، دو تا سرباز رو نماز خون و قرآن خون کردی این برات میمونه! از این پست‌ها و درجه‌ها، چیزی در نمیاد...
_ نوشته ای که نَزدِ تو برای مَن چیزی جُز شَمشیر نیست! در اوجِ گریِه انسآن را به خَنده وامی‌داری! :)- فرزندانِ عَبدُالمٌطَلّب را در کُجآ دیدی کِه پُشت به دشمَن کنند؟! و از شَمشیر بِهَرآسَند؟! [نهج البلاغه]
_آگاه باشید! دنیآ خآنه ای‌ست کِه کَسی در آن ایمِنی ندآرَد، جُز آنکه به جمع‌آوریِ توشِهٔ آخِرَت پَردآزَد.. [نهج البلاغه]
_از خدا بترسید و از خدا به سوی خدا فرار کنید! [نهج‌البلاغه]
•| مَلْجَأ |•
این حوادت هنگامی رخ می دهد که جنگ در میان شما طولانی گردد و دنیا چنان بر شما تنگ می گردد که ایام بلا
_فِتنه ها آنگاه کِه روی آورند، بآ حقّ شبآهت دارند... و چون پُشت کُنند، حَقیقَت چونآن که هَست، نشآن دآده می‌شَوَد.. فِتنِه ها چون می آیند، شِنآختِه نمی شَوَند... و چون می گُذَرند، شِنآختِه می‌شَوَند... [نهج البلاغه]
بالطبع
در صفین، نوجوانی نقاب زده، ناگهان چون تیری از چله کمان جبهه دوست رها شد و خود را به عرصه نبرد رساند. جز علی، هیچکس، نه از جبهه دشمن و نه از اردوگاه دوست، نمی‌دانست که این نوجوان نقاب بر چهره کیست. آنان که از چشم، سن و سال را می‌سنجیدند، گفتند که بین دوازده تا چهارده سال. آنان که از هیکل و جثه، پی به سن و سال می‌بردند، گفتند که حدود هفده سال. آنان که از چستی و چابکی حرکات، حدود عمر را حدس می‌زدند، گفتند: قریب بیست سال. آن نوجوان نقاب زده که همه را به اشتباه انداخته بود، چون جنگجویان کهنه کار، به دور میدان چرخ می‌خورد و مبارز می‌طلبید. چستی و چالاکی نوجوان، حکمی می کرد و شهامت و صلابتش، حکمی دیگر. چرخش تند و تیز شمشیر در دستهایش حکمی داشت و نگاه عمیق و نافذش حکمی دیگر. و این بود که هیچکس از جبهه مخالف، پا پیش نمی‌گذاشت. معاویه به ابوشعثا گفت: برو و کار این سوار را بساز. ابوشعثا گفت: اهل شام مرا حریف هزار سوار می‌دانند، دونِ شان من است جنگ تن به تن با این یکه سوار. اما یکی از پسران هفتگانه‌ام را می‌فرستم تا سرش را برایت بیاورد. جوان ابوشعثا در دم با شمشیر آن نوجوان به دو نیم شد و آه از نهاد ابوشعثا برخاست دومین فرزند را به خونخواهی اولی فرستاد. دومی نیز بی آنکه مجال جنگیدن پیدا کند، جنازه‌اش در کنار جنازه برادر قرار گرفت. و جوان سوم و چهارم و پنجم ... در جبهه دوست، لحظه به لحظه غریو شگفتی و شادی اوج می‌گرفت و در جبهه دشمن، سکوت و حیرت و بهت و مصیبت لحظه به لحظه سنگین تر می‌شد. و وقتی ششمین و هفتمین جوان ابوشعثا هم به خاک و خون غلتیدند، از جبهه دشمن نیز، وای تحسین، ناخودآگاه به هوا برخاست. و این آنچنان خشم و غیرت ابوشعثا را به جوش آورد که به معاویه گفت: تکه تکه اش می‌کنم و به اندازه داغ هفت جوان بر دل پدر این سوار، داغ می‌نشانم. و از جا کنده شد و با چشمانی خون گرفته و توانی صد چندان، خود را به عرصه نبرد رساند. دست سوار اما انگاره تازه، گرم شده بود چون شیری که روباه را به بازی می‌گیرد، ابوشعثا را لحظاتی به تلاطم و تکاپو واداشت و در لحظه و آنی که هیچکس نفهمید چه آنی، سر ابوشعثا را پیش پای اسبش انداخت و بدن خونینش را بر خاک نشاند. وحشت بر چهره و سراپای دشمن نشست آنچنانکه هر چه نوجوان در میدان چرخ خورد و مبارز طلبید، هیچکس به میدان نیامد و آنچنانکه حتی هیچکس جرات جمع کردن جنازه‌های آل ابوشعثا را به خود راه نداد. و نوجوان، فاتح و شکوهمند به قلب جبهه دوست بازگشت و آن زمان که علی، او را در آغوش گرفت و نقاب از چهره‌اش برداشت تا عرق از پیشانی اش بسترد و روی ماهش را ببوسد، تازه همه فهمیدند که این، عباس علی است، ماه بنی هاشم که هنوز پا به سال سیزده نگذاشته است و هنوز مو بر چهره‌اش نروییده است. [سقای آب و ادب]