eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
292 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
_سه‌جرعه‌تیرچشیدی
_به‌ضربِ‌تیر،چنان‌دست‌وپای‌خودگم‌کرد که‌‌خواست‌گـریه‌کندناگهان‌تبـسم‌کرد . . .
_ اول از نمازمون سوال می‌کنند... _دوم از عمرمون _سوم از جوانی مون [جوانیمونو چیکار کردیم؟ کجا بودیم؟ کل عمرمون رو خلاصه کنیم تو یه کلمه چیه؟ حال و روز نمازمون چه طوره؟ ملتفت هستیم دیگه؟! :)]
هنوز در گوشم‌ می‌پیچد، خنده‌های‌ شیرینِ‌ علیِ‌ اصغرِ‌ رباب‌ سَـ... در‌ محمل،‌ با هر تکانِ‌ اشتر، آویزهای‌ کژاوه‌ بر لَقایش، بوسه‌ می‌زنند‌ و‌ خنده های‌ شیرینش، لبخند‌ بر لب‌ مادر می‌نشاند! هنوز‌ آفتاب، گرم‌ می‌تابد! هنوز ماه دُر افشان‌ است... هنوز‌ نرگسان،‌ لبخند‌ می‌زنند... خیمه‌ها علم‌ می‌شوند... و گهواره‌ گوشه‌ خیمه‌ به‌ انتظار علیِ‌ اصغر'ع چمباتمه‌ می‌زند... آنقدر‌ شیرین‌ می‌خندد... آنقدر دلربا‌ می‌نگرد، که‌ تا‌ وقتی‌ انبوهِ‌ مژگانِ‌ تاب‌ خورده‌اش، بر‌ هم نمی‌افتند،‌ کسی‌ در‌ گاهواره‌ نمی‌گذاردش... کنار گاهواره‌ نشسته، لالایی‌ می‌خواند‌ برایش‌ و‌ گاهواره‌ را‌ تاب‌ می‌دهد. چند وقتی‌ میشد‌ که‌ خیمه‌ را‌ عطر‌ گلاب‌ اشک‌های علی‌ اصغر'ع‌ فرا گرفته‌ بود. و‌ خشکیِ‌ لب‌هایش، تبسم‌ می‌کردند! صدایش‌ گرفته. بمیرم‌ برایش،‌ سه‌ روز است که آب‌ ننوشیده. دست‌ و پا نزن‌ مادر به‌ فدایت گاه‌ از‌ هوش‌ می‌روی‌ و گاه‌ به‌ هوش‌ می‌آیی...تشنه‌ای... بی‌تابی... مهتابِ‌ چشمانت کم‌ رمق‌ است. دیگر‌ با‌ چشمانت، نمیخندی‌ برایم؟ تابی‌ دیگر به‌ گاهواره‌ می‌دهد... نوزاد را از‌ دستِ‌ خواهر گرفته‌ و در آغوش‌ می‌کشد و بر چشمانش بوسه می‌زند... پدر است، تاب دیدن این حال فرزندش را ندارد... اباعبدالله‌ع رو به لشکر دشمن می ایستد و میگوید _ یاقوم! ان‌لم‌ترحمونی،فارحمواهذاالطفل! در عمقِ طنین‌صدایش، حزن‌ عجیبی‌ پژواک‌ می‌شود... تکانی‌ دیگر‌ به‌ گاهواره‌ می‌دهد و چشم می‌بندد بر فراز‌ دست‌پدر،چون‌ ماه‌ می‌درخشد. و‌ انبوه‌ مژگانش، بر گونه‌هایش،‌ سایه‌ افکنده. گونه هایش، گلبرگِ‌ یاس‌ را‌ می‌ماند! غنچه‌ لب‌هایش‌ در‌ طلب‌ آب، و‌ طنین‌ گریه‌اش،‌ جان‌ می‌رباید. چهرهٔ‌ هاشمی‌اش‌ خیره‌ کننده‌ ست‌ و چشمانِ‌ کوفیان‌ نیز‌ پرطمع. یک‌ آن‌ بود‌ این‌ اتفاق. تیری‌ رمید و حسد را بر دوش‌ کشید. هوا را شکافت... زمین‌ و زمان‌ را‌ بر هم‌ زد و‌ بر گلویش، بوسه! می‌خواست‌ بگرید؛ناگهان‌ تبسم‌ کرد. ماه‌ شب‌ چهاردهش، هلال شد. نوگلش‌ پرپر‌ شد. عطر یاس‌ می‌آمد. آسمان‌ خون‌ جگر‌ خورد و‌ ابرها در‌ خفا گریستند. دیگر خورشید نمی‌تابد. دیگر گل‌های‌ محمدی، نمی‌خندند. دیگر نرگسان، زانوی‌ غم‌ بغل‌ می‌گیرند. دیگر‌ غنچه‌ لب‌هایش‌ نمی‌شکفد‌ و چشمانش، نمی‌خندند. سر‌ بر گاهواره‌ می‌گذارد. گریه‌ امانش‌ را بریده. دستی‌ بر‌ گاهواره‌ خالی‌ می‌کشد. عطر یاس‌ می‌آید. لالایی‌ می‌خواند‌ برایش. هنوز طنین‌ خنده‌های‌ شیرینش‌ به‌ گوش‌ می‌رسد!
_ زان یار دلنوازم شکریست با شکایت +گرنکته‌دانِ‌عشقی،بشنو تواین‌حکایت
بی‌مزد بودومنت هرخدمتی که کردم +یارب! مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس +گویی‌ولی‌شناسان رفتند ازاین ولایت
درزلفِ‌چون‌کمندش‌ ای‌دل مپیچ کانجا +سرهابریده‌بینی بی‌جرم و بی جنایت
چشمت‌به‌غمزه‌ماراخون‌خوردومی‌پسندی +جانا روا نباشد خونریز را حمایت
دراین‌شب سیاهم‌گم‌گشت‌راه مقصود +ازگوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
ازهرطرف‌که‌رفتم جز وحشتم نیفزود +زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم +یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت