در سرم می پیچد
_ این دلِ تنگم، عقده ها دارد...
گوییا میلِ کربلا دارد...
و عاشقان، سینه زنان، سربندِ یازهرا را بر جبین می بندند...
قمقمه ها را بر کمر گیرمیدهند
و سوار بر هجدهچرخ، کوله پشتی ها سمتشان پرت می شود...
میزنند به دلِ جاده...
و هم نوا می خوانند
_ این دلِ تنگم، عقده ها دارد...
گوییا میلِ کربلآ دارد...
یکی هم آن میان، به زبانِ آذری،
در مدح عباسِفاطمهس، می خواند:)
و من در سرم می پیچد
_ این دلِ تنگم... عقده ها دارد...
گوییا میلِ کربلا دارد...
چشم میبندم و صحنه ای از گذشته نه چندان دور در سرم، چرخ میخورد...
سال ِقبل، سیونه روز بعد،
هوای بین الحرمین را نفس می کشیدم که عده ای به سر زنان، راهِ عشق، را پابرهنه میدویدند و با سوزِ دل، سرمیدادند
_ایاهلِحرم،میروعلمدارنیامد...
علمدارنیامد... علمدارنیامد...
سقایِحسینسیدوسالارنیامد
علمدارنیامد...علمدارنیامد...
سقایادب،جلوهایثارنیامد...
علمدارنیامد... علمدارنیامد...
صدحیفکهآنیاروفادارنیامد
علمدارنیامد... علمدارنیامد...
اینقافلهراقافلهسالارنیامد...
علمدارنیامد... علمدارنیامد...
گاهی چشم میبندم و خود را میبینم در شب عاشورا...
آنجا که ماه، خجل، پشت ابر پنهان شده و نالان و گریان، قدم بر میدارم...
خیمه ها را میبینم... و در آن سو ذوالجناح را...
و خارهای پشت خیمه را جان میکَنَم..
مینشینم گوشه ای زیر آسمان... و
از هوش میروم...
احمد رفیعی وردنجانی:
_قرآن دوباره بر سر نی رفت ای وای
در کربلا رد سقیفه آشکار است...