میگفت
_ هر ده دقیقه کوک کن گوشیتو
یه بار به این منظور که سلام بر امام حسین؏ یادت نره...
یکیش برا اینکه ده تا صلوات بفرست
یهوبار بگو الان زیارت عاشوراست...
الان بگو لاالهالالله...
الان وقت تسبیحات امیرالمومنین؏ـِھ
الان مثلا فلان...خودت میدونی دیگه:)
[اندر احوالات]
آخرین نگاهش را به چشمان پسرش داد...
یاد آخرین صحنه اش فتاد...خم شد و لبخند آسمانی اش بر دست مادر نشست...
نگاه از پسر گرفت و برخاست...
جلو رفت...محکم و ایتوار...
سر میوه دلش را سوی لشکر دشمن پرت کرد...حتی سرش هم دوسه تن از یزیدیان را جان گرفت...
ایستاد روبه دشمن
رسا و محکم گفت
_ در مرام ما نیست چیزی را که در راه خدا داده ایم پس بگیریم...
اموهب است...
مادر وهب!:)
گفتم
+چندمیشود؟
گفت
_دوتاسکهرایجبلاداسلامی...
گنگنگاهشکردم
ولبخندزد
_صلواتبفرستبروبرادر!