خواب، آسایش تن...
سخن گفتن، آسایش روان...
و خاموشی، آسایشِعقل است...
[فقیہ | امامصادق؏]
•| مَلْجَأ |•
سیدالشهدا _خداوند هيچ موجودى را نيافريد، جز آنكه براى او تسبيحى قرارداد تا با آن خدا را ستايش كند
با استعداد هام یعنی؟(لبخند متفکر)
گفت
_ قشنگ نیست؟
آخرین لقمه اش را قورت داد و دهانش را با دستمال پاک کرد
_ چی؟
مهرش را در زیپ جلویی کیفش نهاد و شاپرک های لبخندش را سوی نگاه همکلاسیاش فرستاد
_ اینکه نماز اول وقت رو پشت سر حضرتِ حجتﷻ، قامت میبندی*-*
متأمل لبخند زد.
و نگاهش چرخید روی ساعت...
باید وضو میگرفت.
[اندر احوالات].
دلم میخواد تو اتوبوس راهیان نور
یهو برگردم بگم
_ نثار مادرم حضرت فاطمهزهراښ صلوات:)
بعد رفیق بزنه به پهلوم بگه
+سید نیستی که
بعد من محزون لبخند بزنم و سرمو برگردونم سمت قیر سیاهِ شبِ چسبیده به پنجرۀ اتوبوس و آروم با خودم نجوا کنم
+ دخترتون نیستم یعنی؟:)
دلم میخواد بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه بشینم فقط فکر کنم با اون لبخند پیچک شده روی لبم و اهداف ریز و درشتمو انتخاب.
اون یه دقیقه هم نتیجه نهایی رو شکسته نستعلیقین خط بنویسم رو کاهیِ کاغذ
دلم میخواد تو اتوبوسای مهران،
دم دمای سحر،
قبل اذان صبح،
دل شب را بنگرم و پتو مسافرتی رو بپیچم دورم و عطر یاسِ روی پرِ چفیهم رو نفس بکشم...
دلم میخواد یک ساعت به بیست و چهارساعت روزانهمون اضافه بشه تا کارهایی که برای تنگی زمان به بعد موکول کردم رو انجام بدم...
مثلا همون کهنه کتابِ قدیمیم رو تمومش کنم:)
یا مثلا چهار تا سوژه مقالهم رو راست و ریس کنم...
شاید هم یه فنجون چای بنوشم...
یا شاید زیر بارون، شکلات نعنایی بذارم دهنم و پیچک امین الدوله رو تماشا کنم و دستمو از پنجره بگیرم بیرون...
یا شاید........بقیهش رو تو همون یک ساعت اضافه میگم! الآن وقتشو ندارم:)
بد شدی...شکستہ شـدی...تـوبہ کردی... توبه شـکستی...نابلـد راه بودی...بیراهه رفتی...اشـتباه کردی...گـناه کردی...توبه ڪـردی...شکـســتی...
خودش گفـت:
صدرباراگـرتوبہشڪسـتےبازآ🌱 :)
_ صد نامه فرستادم...صد راه نشان دادم
یا راه نمیدیدی...یا نامه نمیخواندی...
#فلسفهشبمونهبرایخودم