eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
292 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
چفیه‌م رو گذاشتم سر دست... اینجوری نمیمونه... آقا‌ می‌طلبه دیگه،مگه نه؟
کوله‌م رو گذاشتم زیر تخت... هنوز امید دارم که یه دست لباس و شارژر توش بچینم:)
چادرم رو اتوکرده آویزون کردم. هنوز امید دارم دقیقه آخری بطلبه آقا:)
لیوانم رو آماده گذاشتم رو میز هنوز امید دارم یه بار دیگه چای عراقی رو تو موکبای بین راه بچشم...
تسبیحم رو پیچیدم دور دستم هنوز امید دارم یه دور دیگه تو مسیر صلوات بفرستم:)
مداحی های اربعین رو انتقال دادم به یه پوشه... هنوز امید دارم تو مسیر به گوش‌دادنشون...
کفشامو جفت کردم دمِ در هنوز امید دارم یه بار دیگه اونا رو پام کنم و مسیر اربعین رو باهاش برم...
پاسپورتمو هی نگاه میکنم... هنوز امید دارم مزین بشه به مهر وردی کشور عراق...
چشمان زیبایی داشت... و انبوه مژگان مشکیش، یکه تازی میکرد بالای چشمش یک ترکش خورده بود... خون جمع شده بود زیرش... میگفتند _کی ترکش رو در میاری؟ لبخند می‌زد _ نگه داشتم هروقت آهن گرون شد :) [شهیدجعفریزدی]
عروسی برادرش بود... شیرینی پخش می‌کرد... به شوخی بهش گفتن _ پرونده تو هم داره میاد بالاآ خندید... _ ای بابا... ما قبلش پریدیم... [شهیدجعفریزدی]
از خط که آمدند دیدند پیرمردی خوشرو و نورانی قوطی های کنسرو و کمپوت را روی زمین به خط چیده... و زیر هرکدام شعله آتش... جلوتر که رفتند دیدند برایشان چای دم کرده... امکانات نبود و استکان کم :) پ. ن: بارها نامش را تایپ کردم و چندی بعد پاک... گویی می‌خواهد گمنام باشد اویی که گفت برایم پرونده شهادت تشکیل ندهید... و سالها بعد در کتاب خاطرات شهدا نیز خاطرات او هست و نامی از او نه:)
در پیشروی عراق جنازه ش ماند و رزمندگان برگشتند... سال ها بعد که پدر مادرش در فرودگاه آماده پرواز به مکه بودند خبر دادند _ پیکر شهید شما پیدا شده... بیاید برای کارای دفنش پدرش گفت _ دفنش کنید... من عازم حج‌ام! خیلی حرفه‌آ :) [شهید هیبت‌الله صفری]