توان ما بھ اندازه امکانات ما نیسٺ
توان ما بھ اندازه ارتباط ما با خداسٺ
[شهید تھـرانے مقدم]
امسال دیگه کسی نیست رو پروفایلش بزنه
_عازمم حلالم کنید...
یه تعداد
"من به جا ماندن ازین قافله عادت دارم"،
دور هم جمع شدیم.
#اربعین
_پلو لوبیاهاشونو یادته؟
+تو اون ظرفای یه بارمصرف مستطیلی؟
_با قاشق های فلزی.
[اندر احوالات]
آبگوشت قلم عراقیها را در خاطر داری؟
در راه برگشت از کربلا
اذان صبح بودکه راننده آن ونی که سوار بودیم، ڪنار مسجدی توقف کرد.
یاده سدیم. وضویی ساختیم. نماز خواندیم. در عین گرمای ساکن در داخل مسجد، دیوارهایش خنکای خاصی داشت. خشت در خشت مسجد با عطر گلاب ساخته شده بود گویی.
از مسجد که خارج شدیم، دختری بود همسن و سال خودم لکن جاافتاده تر از من، نامش بنین بود. آبگوشت تعارف میکرد.
مادر و خواهرم برداشتند اما من میل نداستم. نه به آب و نه به غذا.
در زول سفر هرکه تعارف میکرد محض اینکه دلش نشکند کمی برمیداشتم. لکن حقیقتا میلی به آبگوست نداشتم. تعارفش را با لبخندی شرمگین رد گردم.
آبگوشت قلم بود. قلم و نخود و این مخلفات.
فوقالعاده هم خوش عطر بود.
خونوادگی آمده بودند در آن مسجد و تدارک این نذر وپرا دیده بودند
میدانی من حسرت چه را می
خورم اینک؟
لااقل یک قاشق!
کاش قدر میدانستم که الان حسرت همان یک قاشق آبگوشت نذری را نخورم
.
.
شاید چون یاد اون نوحه افتادم که حضرت زهرا نذری ها رو هم میزنه.
یهو اون صحنه اومد یادم و سوختم. خیلی سوختم!
(داشت خاطره تعریف میکرد)