گفت
_ مدت موندنمون تو حجره تموم شده...
باید بریم...
یه لیوان آب نوشید و خوابید
گفتند
_ شنیدی؟
_آره
_ باید بریم.. آخه کجا؟
_ مگه پیش امام رضا ع نیستی؟
_ آره
_ تو خیابونم بودی بخواب...
فردا برای هرکدومشون تو یه مدرسه یه حجره جور شد...
پ. ن:مشکلات میاند که برن... خم به ابرو نیار... توکل کن بر خدا از ائمه مدد بجو...
#او تعریف میکرد
بالبخند دستی به سرش کشید و بلند شد که بره ، دید گوشه عباش زیر دست همون پسرکوچولوی شیش ماههست که با لخند داشت با گوشه عبا بازی میکرد...
دلش نیومد از دستش جدا کنه
عبا رو از دوشش گرفت و همونجا گذاشت و رفت...
[#او... ]
_و از خيرخواهى دريغ نورزيد...
و جانش را در راه تو بذل كرد...
تا بندگانت را از جهالت و سرگردانى گمراهى برهاند...
درحالی كه بر عليه او به كمك هم برخاستند كساني كه دنيا مغرورشان كرد!!
[زیارت اربعین]
_و پناهگاه مردم مؤمنى...
و گواهى می دهم كه پيشواى نيكوكار...
با تقوا...
راضى به مقدرات حق...
پاكيزه...
هدايت كننده...
و هدايت شده اى...
و گواهى می دهم كه امامان از فرزندانت...
اصل تقوا...
و نشانه هاى هدايت...
و دستگيره محكم...
و حجّت بر اهل دنيا هستند...
[زیارت اربعین]
_سلام بر حسين مظلوم شهيد...
سلام بر آن دچار گرفتاري ها و كشته اشك ها...
[زیارت اربعین]
_ حاج آقا ما نماز نمیخونیم ولی خدا رو خیلی دوست داریم.
_ چقدر خوب... شما که انقدر خدا رو دوست دارید دعا کنید ماهم خدا رو خیلی دوست داشته باشیم و همونقدر که دوسش داریم و اونطور که خدا دوست داره عبادتش کنیم... نماز بخونیم:)
به همین منوال چند سوال دیگه پرسیدن و با لبخند و سیاست جوابشونو داد
در آخر بند کولهش رو روی شونه جابه جاکرد و گفت
_ حاج آقا ببخشیدا میخواستیم یکم شوخی کنیم ولی ندونستیم چه جوری از پسِ شما بربیایم...
لبخند زد و دست روی شونه ش زد
_ برو جوون...برو
[#او... ]