_ حاج آقا ما نماز نمیخونیم ولی خدا رو خیلی دوست داریم.
_ چقدر خوب... شما که انقدر خدا رو دوست دارید دعا کنید ماهم خدا رو خیلی دوست داشته باشیم و همونقدر که دوسش داریم و اونطور که خدا دوست داره عبادتش کنیم... نماز بخونیم:)
به همین منوال چند سوال دیگه پرسیدن و با لبخند و سیاست جوابشونو داد
در آخر بند کولهش رو روی شونه جابه جاکرد و گفت
_ حاج آقا ببخشیدا میخواستیم یکم شوخی کنیم ولی ندونستیم چه جوری از پسِ شما بربیایم...
لبخند زد و دست روی شونه ش زد
_ برو جوون...برو
[#او... ]
همیشه میگفت
_خدا دیر میده...
ولی میده...
و این به صلاحته تو نمیدونی:)
[اندر احوالات]
نمیگفت ولی میفهمیدم که دعاش این بود که لحظه مرگش تو نماز باشه... موقعی که داره اشک میریزه برای دلدار... موقعی که فاصله قلبیش با دلدار صفره و همون موقع هم تمام فاصله ها کلا برچیده میشه.
همیشه دعاش این بود.
به عشقِ مولاعلیع
شاگرد امامصادقع
یک بار پشت سر کسی غیبت کرد؛
حضرت فرمود دیگه حق نداری پشت سر من راه بیای!!!
[#او می گفت... ]
_دنیا مثل شیشهای می ماند که یکدفعه میبینی از دستت افتاد و شکست!...
[شهید باکری]