مجاهد باشید،
زیرا جهاد فقط
به مردان محدود نمی شود
که فقط اسلحه حمل کنند
بلکه بگذارید
افکار شما سلاح شما باشد:)
چفیه یه بسیجی رو از دستش قاپیدن،
داد میزد:
_آهــــای...سفره، حوله، لحاف، زیرانداز، روانداز، دستمال، ماسڪ، ڪلاه، ڪمربند، جانماز، سایه بون، ڪفن، باند زخم، تور ماهی گیریم...
هــــمـــه رو بردن !!!
شادی روحشون ڪه دار و ندارشون همون یڪ چفیه بود صلوات
_ اِنَّ اَکرَمکُم عِندالله اَتقاکُم
دستور خدا بود
تا هیچ نژادی بر دیگری برتری نداشته باشد!
اشراف و بزرگان در مکهو مدینه امّا میگفتند:
_چرا پیامبر خدا، عرب را با عجم و غیرعرب و برده و #سیاه را با #سفید و اشراف برابر میکند!
#نژاد_پرستی
#ابوجهلهای_زمانه
قاسمبنالحسن؏ نوجوانی بود که
نه جنگ را،
نه پیامبر را،
و نه انقلاباسلامیاش را دیده بود.
امّا آن مفاهیم صدر اسلام را با همان روشنبینی
و با همان اقتدار
که روزی
یک نوجوان فهمیده (علیبن ابیطالب؏)
دنبال کرده بود، با #بصیرت دنبال میکرد...
_خندم میگیره به شعور کسی که جلو دوربین تو فلان جلسه سخنرانی میکنه که امامرضا امام مذاکرهست...
کمی سکوت کرد...
بعد ادامه داد
_دیپلماسیِ امامرضا؏ اینجوری بود که برای روشنشدن حقّ، با عزّت و اِقتدار مناظره میکردند...
تو صفحه خالی مقابلم درشت و پررنگ نوشتم
+ امام رضا؏؛ امام مناظره است نه مذاکره!
[اندر احوالات]
دستشان را که از سفره انقلابِ پیامبر کوتاه کرد،
گفتند : علی؛ دیکتاتور است!
اصلاح طلب های کوفه اما؛
جنگ داخلی را به ولیِّ خدا تحمیل کردند.
[کانال متن سیاسی اعتقادی]
گفتم سفرت خوش باد
از دل نروی اما...
با هر قدمت دل را؛
دنبال خودت دیدم:)
#همینالآننوشت:)
#خویشتَن
دلم پرکشید برای کوچه های سوریه...
تا حالا نرفتم.
ولی بارها تصور کردم ؛
ویرانه های جنگ زدهش رو
بار ها تو ذهنم؛
کنار بچه هاشون وایسادم و
یقه لباس بر دهان
گریه بی صدا کردم
بارها دوان دوان ازکوچه ها دویدم
و رد خون لابه لای آوار خونه ها رو
جون دادم
بارها رو به حرم حضرت رقیه خاتون
وایسادم و سلام دادم...
درد دل کردم...
گریه کردم...
بارها خودمو جای کبوترای آستان
تصور کردم...
که تانک و تیر که هجوم میارند
و زمین میلرزه ،
گریان بالم رو سپر میکنم ...
گاهی وقتا میخوام
به انداره یه کبوتر ؛
برم وایسم جلوی هجومشون... جسارتشون...
گاهی وقتا مثل الان
دلم خیلی میشکنه
+دارم به اون لحظه ای فکر میکنم که
آخرین نفسمو قراره بکشم...
درچه حالیم یعنی؟!