eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
292 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
مجاهد باشید، زیرا جهاد فقط به مردان محدود نمی شود که فقط اسلحه حمل کنند بلکه بگذارید افکار شما سلاح شما باشد:)
چفیه یه بسیجی رو از دستش قاپیدن، داد میزد: _آهــــای...سفره، حوله، لحاف، زیرانداز، روانداز، دستمال، ماسڪ، ڪلاه، ڪمربند، جانماز، سایه بون، ڪفن، باند زخم، تور ماهی گیریم... هــــمـــه رو بردن !!! شادی روحشون ڪه دار و ندارشون همون یڪ چفیه بود صلوات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_ اِنَّ اَکرَمکُم عِندالله اَتقاکُم دستور خدا بود تا هیچ نژادی بر دیگری برتری نداشته باشد! اشراف و بزرگان در مکه‌و مدینه امّا میگفتند: _چرا پیامبر خدا، عرب را با عجم و غیرعرب و برده‌ و را با و اشراف برابر میکند!
گفتم +دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما... گفت _ جدایی از یعنی چی؟ چشم بستم و گفتم + یعنی قلب با حسین؏ شمشیر بر حسین؏ [اندر احوالات]
قاسم‌بن‌الحسن؏ نوجوانی بود که نه جنگ را، نه پیامبر را، و نه انقلاب‌‌اسلامی‌اش را دیده بود. امّا آن مفاهیم صدر اسلام را با همان‌ روشن‌بینی و با همان اقتدار که روزی یک نوجوان فهمیده‌ (علی‌بن ابی‌طالب؏) دنبال کرده بود، با دنبال می‌کرد...
_خندم میگیره به شعور کسی که جلو دوربین تو فلان جلسه سخنرانی میکنه که امام‌رضا امام مذاکره‌ست... کمی سکوت کرد... بعد ادامه داد _دیپلماسیِ امام‌رضا؏ اینجوری بود که برای روشن‌شدن حقّ، با عزّت و اِقتدار مناظره می‌کردند... تو صفحه خالی مقابلم درشت و پررنگ نوشتم + امام رضا؏؛ امام مناظره است نه مذاکره! [اندر احوالات]
دستشان را که از سفره‌ انقلابِ پیامبر کوتاه کرد، گفتند : علی؛ دیکتاتور است! اصلاح طلب های کوفه اما؛ جنگ داخلی را به ولیِّ خدا تحمیل کردند. [کانال متن سیاسی اعتقادی]
گفتم سفرت خوش باد از دل نروی اما... با هر قدمت دل را؛ دنبال خودت دیدم:) :)
دلم برای کنجی به تنگ آمده که هیچ گاه نرفته‌ام... +مثلا بقیع :')
دلم پرکشید برای کوچه های سوریه... تا حالا نرفتم. ولی بارها تصور کردم ؛ ویرانه های جنگ زده‌ش رو بار ها تو ذهنم؛ کنار بچه هاشون وایسادم و یقه لباس بر دهان گریه بی صدا کردم بارها دوان دوان ازکوچه ها دویدم و رد خون لابه لای آوار خونه ها رو جون دادم بارها رو به حرم حضرت رقیه خاتون وایسادم و سلام دادم... درد دل کردم... گریه کردم... بارها خودمو جای کبوترای آستان تصور کردم... که تانک و تیر که هجوم میارند و زمین میلرزه ، گریان بالم رو سپر میکنم ... گاهی وقتا میخوام به انداره یه کبوتر ؛ برم وایسم جلوی هجومشون... جسارتشون... گاهی وقتا مثل الان دلم خیلی میشکنه
+دارم به اون لحظه ای فکر میکنم که آخرین نفسمو قراره بکشم... درچه حالیم یعنی؟!