•| مَلْجَأ |•
نه سالِ پیش... ده ساعتِ قبل... رشتهٔ تسبیح از هم گسست... دوان دوان دویدند تا اتاقِ آخرِ بخش(!) [فات
تا همین چند وقت پیش اون بادکنک منقوله دار جلو چشمام بود همون که یه روز با عزیز رفته بودیم حرم و تو راه برگشت که میخواستیم سوار تاکسی شیم اصرار پشت اصرار که من اون بادکنک رو میخوام و مجبورشون کردم زیر اون بارون شدید بریم اون سر خیابون تا من فقط یه دونه بادکنک منقوله دار بخرم...و عزیز هم یه کیلو لیمو شیرین ضمیمه خریدمون کنه که برسیم خونه سرماهه رو خوردیم:)
و الآن ده سال از اون روزا میگذره...
عزیز نیست...
ولی محبتش برای همیشه تو قلبم هست...
_ چرا همهش لبخند میزنی به دردات؟
+ خدا داره صبر منو اندازه میگیره...
مبادا مردود بشم!
[اندر احوالات]
_چرا هیچوقت دلهره نداری؟ چرا وجودت پراز آرامشه؟
+ چون خدا حواسش به همهچیز هست...
ما مامور به انجام تکلیفیم نه ضامن نتیجه!
:)[اندر احوالات]
+و اینکه اگه از درس خوندن خسته
شدی و حس میکنی ذهنت قفل شده
یه صفحه قرآن حافظه رو گرم میکنه:)
[اندر احوالات]
هر چیزی را از خدا بخواهید؛
حتی بند کفش را...
حتی کوچکترین اشیاء را...
و حتی قوت روزانه خود را...
بگذارید این من دروغین عظمت یافته در سینه ما که میگوییم "من" و خیال میکنیم مجمع نیروها ما هستیم، بشکند.
این "من" انسانها را بیچاره میڪند!
#سیدُنا