هر چیزی را از خدا بخواهید؛
حتی بند کفش را...
حتی کوچکترین اشیاء را...
و حتی قوت روزانه خود را...
بگذارید این من دروغین عظمت یافته در سینه ما که میگوییم "من" و خیال میکنیم مجمع نیروها ما هستیم، بشکند.
این "من" انسانها را بیچاره میڪند!
#سیدُنا
آقا امامحسنعسکری؏ :
_ هيچ بلایی نيست، مگر اينکه نعمتی از طرف خدا احاطهاش کرده است
[بحارالانوار | ج۷۸ | ص۳۷۴]
🌿|ツ
•
•
من در دوران جوانی زیاد مطالعه می کردم. غیر از کتاب های درسی خودمان، کتاب تاریخ، ادبیات، شعر، قصّه و رمان هم می خواندم. به کتاب قصّه خیلی علاقه داشتم و خیلی از رمان های معروف را در دوره نوجوانی خواندم. شعر هم می خواندم. من با بسیاری از دیوان های شعر، در دوره نوجوانی و جوانی آشنا شدم.[بیانیه گام دوم انقلاب] #سیِّدُنا
🌿ツ'
•
•
شما یک گنج هستید سرچشمه های استعداد را درونِخودتان به جوشش درآورید.[بیانیه گام دوم انقلاب] #سِیِّدُنا
سفره رو جمع کردم گفتم
+ میرم درس بخونم
کف دست بالا برد و لبخند زد
_ التماس دعا...
گنگ نگاهش کردم و ادامه داد
_ درس هم یک نوع عبادت است اگر هدفت رضای معبود باشد!
[اندر احوالات]
#امام_حسن_عسکری(ع) یه سخنی دارن که میفرمایند
_ ما پناهگاه کسی هستیم که به ما پناه آورد :)
_ دور سرت بگردم آقاجان، از تهتهتهسیاهچاله گناه
صدات میکنم
میشنوی تصدقت؟؟
دستم و میگیری؟؟ ولم کنید به قهقرا میرم :)
[کانال شبیه ابر]
_الحَمدُلِلّٰهِالَّذی
تحـــــبّــب الیّ
و هو غنیّ عنّی
[دعای ابوحمزه ثومالی]
از بیست و هشت شهریور تا شش آذرِ۹۹
ساعت شانزده و بیست و شش دقیقه به وقت قم:)
امضاء: منتظرالمنتظر
aviny-21.mp3
زمان:
حجم:
3M
[شهیدآوینی]
خیلی وقت بود ضبط رو روشن نکرده بودم آوینی گوش بدم:')
و برات بفرستم که داشته باشی برام دفتریادداشتم
_ بعد از نمازِ ظهر؛ دل از صدای پرنده هایِ دلسوخته می کنم، بینِ سردیِ هوا، پتو اناریُ می کشم تا بالا تنه، نگام می افته به صورتِ رنگ پریده یِ پرده ! و زمزمه می کنم: "من انس به سرو و گل و بادام گرفتم... " حال کن اشعار و تشبیه و ...
+ بیشتر از آرایه های اون بیت ذهنم درگیر پرنده های دلسوخته آسمانِ نیلیِ تو شده :))
_خیلی با آب و تاب می خونن؛ هر لحظه و هر ساعت از روز، تو سینه آسمون،
ویرون و سرگردونَن... ! بعد که فکر می کنم می بینم اینا آغوش نمی خوان، اینا انگار می خوان چیزیو برسونن، ...چیزیو بگن که نمی تونن :))) تو بارون هم وِل کن نیستن..فکرشو کن؛ موقع اذان؛ اوضاشون خیلی قمر در عقربه... انگار می خوان از حُجَتِشون بگن... در فراق... در فراقِ یار.... یارِ زمانه !
+ کاش گوش شنوا بودیم براشون...کاش دیده جاری بودیم براشون...کاش قلب پریشان بودیم براشون...کاش نیم وجب آدم بودیم براشون.
_"السلام علیک یا حجة اللّه یا صاحب الزمان؛ یابن الحسن"...تبسمی کرد و پاسخ داد: "و علیک السلام و رحمة اللّه و برکاته..مواظبِ دلِ من باشید فرزندانَم.. خب؟ " دو دستِ خود را اول به رویِ سَر و سپس به چشم ها می گذارد : "علـٰی عِیني؛ علـٰی رأسي .... :)"
+چطور میشه میون واژه ها جون داد؟...
یه حس سنگینی رو دلم نشست...
یه حس شیرینِ دلهره آور...
من چه کردم با خودم؟
[اندر احوالات]
من و تارا