مادران سرزمین من، در امتداد راه حضرت امالبنین گام برمیدارند. ما را از چه می ترسانید که میوه دلمان را فدای اسلام می کنیم!
•| مَلْجَأ |•
این #اپیزود :"دعا؎ندبہ"
#کنجِدنج
جای یک قرآن و رحل خالی است با یک فنجان چای بِھ و فانوسی که سوسوی نورش روشنای نسبی تکیه است؛ تا دوران انقلاب را تداعی کند :'))))
عکس: به وقتِ مچاله شدن از سرما زیر چادر:)))
گفت :
_کجا میروی سردارم؟
لبخند زد :
+ به قتلگاهم میروم!
[ قبل از فرودگاه بغداد ]
•| مَلْجَأ |•
سپیدۀ سر زدۀ آسمانِ دیارِ تویِ چشم به رآھ، پر روشنا •-•
شبانگاھِ بارانیِ توی شبدرِ چهارپرِ شبنمنشان، پُربرڪت •-•
_ خود را برای مجـٰازاتِ
'بزرگتر بودنِ خواستِدنیا از خواهشِآخرت'
آماده نما . . .
از عذاب، انتقـٰام و مجـٰازاتِ سختِ روز قیـٰامت بر نفس خود بگری؛ نفسی ڪهـ در این دنیـٰا به نعمتـ و آسایشـ عادتش دادهای!
ای ڪم خرد و دیوانھای ڪهـ امروز و فردا میڪنی! این سرپیچی و شورش و انڪار و ڪفرانِ نعمتـ چرا؟! چرا به ضعیفیِبدن و نازڪیِپوست و باریڪیِاستخوانت رحم نمیڪنی؟!
آیا تو نبودی ڪه در دنیا با امثالِخودت مسابقه میگذاشتی؛ به اعیان و اشراف حَسَـد ورزیدھ و با ثروتمندان و عزیزان چشم هم چشمي ڪرده و فخر میفروختی و از نداری و ذلّـت پیوسته غصّـه میخوردی.
هنگامی ڪهـ تو را در زنجیر و دستبند به دست با چهرۀسیاه و چشمِڪبود به صف محشر بیاورند و ببینی دیگران چنین نیستند چه حالی خواهی داشت؟
به چپ و راستِ خود مینگری و میبینی《و در آن روز بعضی از چهره ها شاداب بوده و به پروردگارشان می نگرند. و در آن روز بعضی از چهره ها تابان، خندان و خوشحال است.》آنان لباسِ امان از عذاب پوشیدھ!