_ اندر میانِ واژه هایَت گُل خَتمی می بارَد....! :)
+ورُوشنای واژه هـایت، وارِش اسـت بهــر ایــن گیاهِ اینڪ ســـر بـــر آورده
_ کلامتان شد عسل، شُد اَنارِ پونِه زده، شُد چای دارچینِ داغ بِه روی هیترِ قرمزِ ننه بزرگ، شد بِهِ تازه و به جانِمان ریخت .... !
+ و مِھرتان شد نوࢪِ بیـــن بـرگ هـای سـبـز، شد عطࢪِ شیرکاکائوی اولِ صبحِ زمستانی. شد گرگُمیشِ اذانِ صبح
[اندر احوالات]
منوتارا
_ میدونی گاهی خودم رو با تو، توی چه موقعیتی تصور میکنم؟ تو قسمت تدارکات پشت خط مقدم باهم دیگه شوخی میکنیم. من ، تو ، محدثه، فاطمه
+ لابد من بلندگوها رو آماده میکنم، تو هم متن مناجات رو مینویسی، محدثه هم دعای قبل از اذون رو پخش میکنه، فاطمه هم لیوانای چایی رو میذاره تو سینی.
_ یه چیزایی تو این مایه ها اما حرفه ای تر.
+ حرفه ای تر!! ولک میخوای بفرستیمون قدس(خندهههههه)
_ گاهی وقتا از شدت خستگی جون نداریم تکون بخوریم با این وجود میون عطر اسپند و صدای شلیک خمپاره با اون مانتوهای خاکی رنگ بلند و گشاد از این طرف به اون طرف میدویم. ما بیشتر سر میزنیم به خانمای مجروح و بچه های کوچیکشون باهاشون خوش و بش میکنیم. سر به سرشون میزاریم.
+ کتاب میخونیم براشون... گاهی حافظ گاهی فاضل.
_ نمیدونم چرا این تصورا زیاد میاد تو ذهنم.
+ تصورت،تصاویر باب طبعی روبه ذهنم فرستاد... دلم خواست یه نامه بنویسم به منِسال های دور و دراز آیندهم از این احوال و حالات اینروزامون.
_ منم تو خاطراتت بنویس میون سیل بسیجی های تدارکات.
+ گُلپَرِسبز بنویسمت؟ یا رایحه؟
_ من چی بنویسمت؟ انار سرخ؟
[اندر احوالات]
منوگُلپَرِسَبزْ
_ شیشه شکسته رو که تیکه هاشو بغل هم بزاری چقدر دوام میاره؟ نچسبونی آ فقط یه لحظه بغل هم بزاری
+ شاید با یه نسیم گذرا به هم بریزه
_ احساس میکنم قلبم تو یه همچین وضعیته. اون نسیمم نسیم راهیان نوره، که هر از گاهی میاد.
[اندر احوالات]
منومحدثه
آدم وقتی دلش تنگ میشه برای یه موقعیتی دوست داره بشینه با کسی حرف بزنه که لحظه به لحظۀ اون خاطره رو باهاش بوده. و چه کسی از خدا بهتر؟
خدایی که از تو به قلبت نزدیک تره:)
من گاهی وقتا بعد از نماز میشینم از خاطراتم میگم با خدا که دلم آروم بگیره فقط!
#ادمینیاطوری
_ شاید شهدا خواستن از قصد نتونیم بریم که حسرت اونجا به دلمون بمونه و هی دلمون تنگ بشه هی تنگ بشه....
+ ما هم هی صبر کنیم هی صبر کنیم؛ بعد یهو پاداش صبرمونو بگیریم:')))
_ ولی من نمیدونم من میـــــخوام اونجارو
[اندر احوالات]
منومحدثه
پ.ن: وقتی درباره پادگان شهیدزینالدین سخن میگوییم
وقت آن است ڪه تڪرار شود ڪربلا
از چپ و راست به دشمن برسد تیر بلا
پسر فاطمه مـا گوش به فرمان هستیم
مثل قـٰآسِم همگی عازم میـدان هستیم
_ بشکن دل بینوای ما را ای ؏ـشق:)
[می گفت:"
عشق استعاره مکنیه و تشخیص داره". ولی آروم زمزمه کرد:"
عشق فقط هجران داره!"]