هدایت شده از مَهجور
گاهی با آسَي نجواها کردیم !
از هور، از خرمشهر و آبادان ها
[ نقطه ]
•| مَلْجَأ |•
گاهی با آسَي نجواها کردیم ! از هور، از خرمشهر و آبادان ها [ نقطه ]
گاهی با اَشواقْ گریزی زدیم به خیابان
انقلاب، بهمنِ پنجاهوهفت.شربتآلبالو
نوشجانکردیمونوکِانگشتانِسر شده
از سرمایمانرا در جیب پالتوی یشمی
رنگمان نهادیم و غزل سر دادیم.
#تشابه
و عشق؛
غزلیاتم را
وکیلالرعایای
دیدگانم کرده است!
[به وقت جزوه نویسی تاریخ :|♡ ]
منو ببین!
محال ممکنه آدمیزاد نیت خیر تو سرش داشته باشه و شیطون بیکار بشینه. اصلا هنوز عمل نه آ؛ نیت خیر!
اگه اول راهی دلسرد شدی، نشین! پاشو بسم الله بگو و یاعلی! خدا هواتو داره رفیق :)
#روزمرگی
می گفت
_ هیچ شخصیتی از اول کامل نبوده است. یکسری نقاط مثبت و یکسری نقاط منفی در وجود آدمی هست. اما هنر این است که خوب ها را بالا برده و بد ها را پایین. بهشت و جهنم درون ماست. خوبی ها را باید تقویت کرد و در مقابل بدی ها بایستی ایستاد. اگر قرار باشد هرچیزی که درون من فرمان میدهد، بگویم چشم که نمیشود!
اصلا برای چه به بهشت میرویم؟ به خاطر اینکه در مقابل بدی هایی که از درونم فرمان داده میشود میایستم و به خاطر خدا بر آن چشم میبندم و انجامش نمیدهم!
[اندر احوالات]
و حاشا که شاعری نمیتواند در وصف شما بسراید! بسان این است ڪه فردی ڪتابی قطور را بخواند و نادانسته، نزد نویسنده اش، در نشست علمی آن ڪتاب را ارائه دهد.
غزل سرودن بهر شما به همان سختی است. و هرچه قافیه می گوید، چشمانتان از بر است. و هرچه ردیف میگوید، لبخندتان پیش تر گفته است. و اگر بحر رجز نیز حرفی برای گفتن داشته باشد، اشاره ابرویتان، به سڪوت دعوتش میڪند.
[ ڪتاب عِین ]
می گفت:
_ هر وقت مبحثی رو متوجه نمیشد، کتاباشو بر میداشت میرفت بین دو نماز مبحث رو با دقت میخوند تا حل و فصلش کنه. هم حال معنوی یاریگر بود. هم زمان اندکی که تا نماز بعد داشت باعث میشد خودشو مجبور کنه که با دقت بخونه!!
[اندر احوالات]
آه از کسانی که پشت نقاب کمرویی، قاطی سیاست نشدن هایشان را پنهان میکنند به خیال اینکه دردسر نسازند برای خود! و آیا دین بدون سیاست معنایی دارد؟!
#یکڪلام
روحانی: "از مردم حلالیت میطلبم!"
آه از جملاتی که بوی فرض ساده لوحی میدهد. و وای بر کسانی که حرف هایشان در لفظ باقی میماند! و خدا میستاند روزی حق مردم را! همان خدا که به نامش سوگند یاد کرده بود(!)
#یکڪلام
•| مَلْجَأ |•
. . . من درد مشترک را هر روز در ساعت یک و بیست دقیقه بامداد میبینم، وقتی که یاد شما زینتبخش گردان رسانه میشود. وقتی که عطر سیب سرخ و یاس های دلخون، در هوا منتشر میشود
[ ڪتاب عین ]