eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
292 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
+ خوش به حال دانشجویان خط امام تو دهه انقلاب. نوجوونیشون تو اعلامیه ها بوده جوونیشون تو انقلاب یکم جلوتر هم تو جبهه و شهادت اون وقت الآن تا یکی میگه جنگ نرم و فلان همه به سخره می‌گیرنش؛ چون انقدر تو مدارس موضوع تحقیق گیر نیاوردند و گفتند برید یه تحقیق اجمالی بیارید از جنگ نرم، همه فقط برا نمره شناختنش نه ریشه ای. نه از سر دلسوزی. ته از سر مسئولیت _آره؛ الان من وسط جنگم تیرم خوردم که البته تقصیر خودم بوده خودم رفتم جلوی گلوله، بی‌خود و بی‌جهت. انقلابو تو مدارس نمادین نشون دادن نه خود واقعیش رو + هممون یه نارنجک بدون ضامن دستمونه الآن و همین لحظه. به ما گفتن تا انگشتت رو ضامنش باشه در امانی. ولی یه لحظه یه وسوسه باعث میشه انگشت برداشته بشه و تمام. و من میترسم از این نارنجک. [اندر احوالات]
_ فکر کردی رمز موفقیت شهدا چی بوده؟ + اینکه یه نفر بودن و یه گردان رو آسمونی کردند. _ تک خوری نکردند..... [اندر احوالات]
_ تا کجا باید تو قهقرا برم تا بیان؟ +شاید اینم به امتحانه؛ تا خودمون پاشیم، سرزانوهامون رو بتکونیم و بدوییم سمتشون تمنا کنیم که تو این روزای سخت دستمون رو بگیرند. _ ولی اون رفته، یعنی من راهیش کردم. خودم از خودم دورش کردم. پارسال حسش می‌کردم، خوابش رو می‌دیدم. + نرفته! یکم دور تر وایساده نگات میکنه تا تو بری سمتش. شهدا رفیق که میشند، رفیق نیمه راه نمیشند. تا تهش میاند. _ از کجا فهمیدی؟دقیقا یه همچین حسی دارم. + می دونستی امشب که این حرفا رو زدیم، رزقمون بوده؟ اتفاقی نیست اینا. و شروع کننده این بحث معنوی تو بودی. [اندر احوالات]
یا‌ اَیُّها‌ الشهید‌‌ یا‌لَیتنی‌ کُنا‌ معَک
ما مسئولیت داریم!
+ زنھار!
نوشته بود _ انقدر به آینه خیره مباش، پنجره را نیز ببین! زیرلب گفتم: + یعنی چه؟ و با خود به تامل نشستم. در آینه تنها خود را می‌توان دید. و پنجره اطرافیان را به نمایش می‌گذارد. پس ای آدم در هر تصمیمی تنها به خود نیندیش. اطرافیانت را نیز در نظر بگیر. [اندر احوالات]
آیه ای از نور را نوشته و چسبانده بود به قاب تلفن همراهش. زیر لب خواندم. _ مَّا لَکُم‌ لَا‌تَرْجُونَ‌ لِله‌ وَقَارَا چند بار زیر لب تکرار کردم و سعی کردم ترجمه واژگان نور را کنار هم بگذارم. سرش را بالا گرفت و با لبخند گفت: _ شما را چه‌ شده‌ است‌‌ که‌ برای‌‌ خدا شأن‌ و مقام‌ و ارزشی‌ قائل‌ نیستید. متامل سری تکان داده و با خود به فلسفه اش اندیشیدم. تو نیز به فلسفه اش بیندیش! [اندر احوالات]
شبدرِ‌مھر می‌گفت: _ میانِ ذکرِ الحمدالله اش، خونِ جگر می ریخت....
اگه بهتون بگم روزتون مبارك مهندس،ازون بالا بهم نمیخندین؟! :) @Meshkat610
عَلَم مي‌ڪوبه بر زمین؛ ای جانم یلِ بی‌بی امّ‌البین . ای جانم :)))
گفت :« چادرم عطر کوچه های بنی هاشم دارد.» گفتم : «مگر چه رایحه ای در خود نهان دارد؟» گفت : «بسان اینکه بر یک مشت خآڪ، عطر یآس پاچیده باشی! : )» [اندر احوالات].