+ خوش به حال دانشجویان خط امام تو دهه انقلاب. نوجوونیشون تو اعلامیه ها بوده جوونیشون تو انقلاب یکم جلوتر هم تو جبهه و شهادت اون وقت الآن تا یکی میگه جنگ نرم و فلان همه به سخره میگیرنش؛ چون انقدر تو مدارس موضوع تحقیق گیر نیاوردند و گفتند برید یه تحقیق اجمالی بیارید از جنگ نرم، همه فقط برا نمره شناختنش نه ریشه ای. نه از سر دلسوزی. ته از سر مسئولیت
_آره؛ الان من وسط جنگم تیرم خوردم
که البته تقصیر خودم بوده خودم رفتم جلوی گلوله، بیخود و بیجهت. انقلابو تو مدارس نمادین نشون دادن نه خود واقعیش رو
+ هممون یه نارنجک بدون ضامن دستمونه الآن و همین لحظه. به ما گفتن تا انگشتت رو ضامنش باشه در امانی. ولی یه لحظه یه وسوسه باعث میشه انگشت برداشته بشه و تمام. و من میترسم از این نارنجک.
[اندر احوالات]
_ فکر کردی رمز موفقیت شهدا چی بوده؟
+ اینکه یه نفر بودن و یه گردان رو آسمونی کردند.
_ تک خوری نکردند.....
[اندر احوالات]
_ تا کجا باید تو قهقرا برم تا بیان؟
+شاید اینم به امتحانه؛ تا خودمون پاشیم، سرزانوهامون رو بتکونیم و بدوییم سمتشون تمنا کنیم که تو این روزای سخت دستمون رو بگیرند.
_ ولی اون رفته، یعنی من راهیش کردم. خودم از خودم دورش کردم. پارسال حسش میکردم، خوابش رو میدیدم.
+ نرفته! یکم دور تر وایساده نگات میکنه تا تو بری سمتش. شهدا رفیق که میشند، رفیق نیمه راه نمیشند. تا تهش میاند.
_ از کجا فهمیدی؟دقیقا یه همچین حسی دارم.
+ می دونستی امشب که این حرفا رو زدیم، رزقمون بوده؟ اتفاقی نیست اینا. و شروع کننده این بحث معنوی تو بودی.
[اندر احوالات]
نوشته بود
_ انقدر به آینه خیره مباش، پنجره را نیز ببین!
زیرلب گفتم:
+ یعنی چه؟
و با خود به تامل نشستم.
در آینه تنها خود را میتوان دید. و پنجره اطرافیان را به نمایش میگذارد.
پس ای آدم در هر تصمیمی تنها به خود نیندیش. اطرافیانت را نیز در نظر بگیر.
[اندر احوالات]
آیه ای از نور را نوشته و چسبانده بود به قاب تلفن همراهش.
زیر لب خواندم.
_ مَّا لَکُم لَاتَرْجُونَ لِله وَقَارَا
چند بار زیر لب تکرار کردم و سعی کردم ترجمه واژگان نور را کنار هم بگذارم.
سرش را بالا گرفت و با لبخند گفت:
_ شما را چه شده است که برای خدا
شأن و مقام و ارزشی قائل نیستید.
متامل سری تکان داده و با خود به فلسفه اش اندیشیدم. تو نیز به فلسفه اش بیندیش!
[اندر احوالات]
اگه بهتون بگم روزتون مبارك مهندس،ازون بالا بهم نمیخندین؟!
#روزتونمبآرکمهندسِشهید :)
@Meshkat610」
گفت :« چادرم عطر کوچه های بنی هاشم دارد.»
گفتم : «مگر چه رایحه ای در خود نهان دارد؟»
گفت : «بسان اینکه بر یک مشت خآڪ، عطر یآس پاچیده باشی! : )»
[اندر احوالات].