eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
293 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
یا‌ اَیُّها‌ الشهید‌‌ یا‌لَیتنی‌ کُنا‌ معَک
ما مسئولیت داریم!
+ زنھار!
نوشته بود _ انقدر به آینه خیره مباش، پنجره را نیز ببین! زیرلب گفتم: + یعنی چه؟ و با خود به تامل نشستم. در آینه تنها خود را می‌توان دید. و پنجره اطرافیان را به نمایش می‌گذارد. پس ای آدم در هر تصمیمی تنها به خود نیندیش. اطرافیانت را نیز در نظر بگیر. [اندر احوالات]
آیه ای از نور را نوشته و چسبانده بود به قاب تلفن همراهش. زیر لب خواندم. _ مَّا لَکُم‌ لَا‌تَرْجُونَ‌ لِله‌ وَقَارَا چند بار زیر لب تکرار کردم و سعی کردم ترجمه واژگان نور را کنار هم بگذارم. سرش را بالا گرفت و با لبخند گفت: _ شما را چه‌ شده‌ است‌‌ که‌ برای‌‌ خدا شأن‌ و مقام‌ و ارزشی‌ قائل‌ نیستید. متامل سری تکان داده و با خود به فلسفه اش اندیشیدم. تو نیز به فلسفه اش بیندیش! [اندر احوالات]
شبدرِ‌مھر می‌گفت: _ میانِ ذکرِ الحمدالله اش، خونِ جگر می ریخت....
اگه بهتون بگم روزتون مبارك مهندس،ازون بالا بهم نمیخندین؟! :) @Meshkat610
عَلَم مي‌ڪوبه بر زمین؛ ای جانم یلِ بی‌بی امّ‌البین . ای جانم :)))
گفت :« چادرم عطر کوچه های بنی هاشم دارد.» گفتم : «مگر چه رایحه ای در خود نهان دارد؟» گفت : «بسان اینکه بر یک مشت خآڪ، عطر یآس پاچیده باشی! : )» [اندر احوالات].
گلدان ها را که آب می‌دادم، از پنجره نگاهی به انتهای خط جداکننده آسمان و زمین انداخت. گفتم: _ منتظر کسی هستی؟ گفت: _ هوا ابری است. الآن است که بارش بگیرد. حسن یوسف را سه کنج دیوار پنجره نهادم تا آسمان را بنگرد او هم و یادم به خانومگل فتاد که می گفت : «گلدان که جایش تغییر کند، گیاه دلسرد می‌شود.» صدایش مرا از افکارم رهانید وقتی که متامل گفت : _ منتظر!... سال هاست منتظریم. اما هیچگاه از شدت انتظار نگاه از پنجره به آسمان دوخته ایم؟ هیچگاه دل هراسان کرده ایم از گذر زمان؟ هیچگاه دلواپس امروز نیامدنشان بوده ایم؟ هیچگاه به دنبال فرمان الهی، منتظر و آماده باش ایستاده ایم؟ هیچ گاه عصر شنبه نیز به یادشان بوده ایم؟ به آسمان نگریده ایم از شدت انتظار؟ رعد و برق زد. توری پنجره را کشید. برگ های شبنم نشان خندیدند. من نیز قرآن را در دست گرفتم تا برای بنجامین ها بخوانم سوره ای از نور را. خانومگل می گفت : «قرآن بخوان بالام. قرآن زنده می دارد هر زنده ای را. و مبادا فکر کنی گیاه زنده نیست و نفس نمی‌کشد! » چند صفحه را تورق کردم و لب زدم بسم الله الرحمن الرحیم را. به سویم برگشت و بر دیوار کنار پنجره تکیه زد. آرام زمزمه کردم : _ قَد نَري تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السّمٰاء آرام زمزمه کرد : _ و ما نگاه های انتظار آمیز تو را به سوی آسمان می‌بینیم. [اندر احوالات]
بین درختان حیاط ایستاده بود و به آسمان می نگرید. یک روز که اتفاقی ریحان ها را از باغچه می چیدم، شنیدم که می‌گفت : _ السلام علیک‌ یا صاحب الزمان. یا بقیة الله. یا اباصالح المهدی. آرام پرسیدم : +چرا به آسمان؟ تبسمی بر لب نشاند و گفت : _ از او خواهش کرده ام که لحظه ای به آسمان نظر کند تا دل کمی آرام گیرد آن لحظه :) [ اندر احوالات ]
⸤ ☕️ ⸣ • . « تمام روز نگاهم به جای خالی توست به خواب رفتم و دیدم هنوز اینجایی »