اگه بهتون بگم روزتون مبارك مهندس،ازون بالا بهم نمیخندین؟!
#روزتونمبآرکمهندسِشهید :)
@Meshkat610」
گفت :« چادرم عطر کوچه های بنی هاشم دارد.»
گفتم : «مگر چه رایحه ای در خود نهان دارد؟»
گفت : «بسان اینکه بر یک مشت خآڪ، عطر یآس پاچیده باشی! : )»
[اندر احوالات].
گلدان ها را که آب میدادم، از پنجره نگاهی به انتهای خط جداکننده آسمان و زمین انداخت.
گفتم:
_ منتظر کسی هستی؟
گفت:
_ هوا ابری است. الآن است که بارش بگیرد.
حسن یوسف را سه کنج دیوار پنجره نهادم تا آسمان را بنگرد او هم و یادم به خانومگل فتاد که می گفت : «گلدان که جایش تغییر کند، گیاه دلسرد میشود.»
صدایش مرا از افکارم رهانید وقتی که متامل گفت :
_ منتظر!... سال هاست منتظریم. اما هیچگاه از شدت انتظار نگاه از پنجره به آسمان دوخته ایم؟ هیچگاه دل هراسان کرده ایم از گذر زمان؟ هیچگاه دلواپس امروز نیامدنشان بوده ایم؟ هیچگاه به دنبال فرمان الهی، منتظر و آماده باش ایستاده ایم؟ هیچ گاه عصر شنبه نیز به یادشان بوده ایم؟ به آسمان نگریده ایم از شدت انتظار؟
رعد و برق زد. توری پنجره را کشید. برگ های شبنم نشان خندیدند. من نیز قرآن را در دست گرفتم تا برای بنجامین ها بخوانم سوره ای از نور را. خانومگل می گفت : «قرآن بخوان بالام. قرآن زنده می دارد هر زنده ای را. و مبادا فکر کنی گیاه زنده نیست و نفس نمیکشد! »
چند صفحه را تورق کردم و لب زدم بسم الله الرحمن الرحیم را. به سویم برگشت و بر دیوار کنار پنجره تکیه زد.
آرام زمزمه کردم :
_ قَد نَري تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السّمٰاء
آرام زمزمه کرد :
_ و ما نگاه های انتظار آمیز تو را به سوی آسمان میبینیم.
[اندر احوالات]
بین درختان حیاط ایستاده بود و به آسمان می نگرید.
یک روز که اتفاقی ریحان ها را از باغچه می چیدم، شنیدم که میگفت :
_ السلام علیک یا صاحب الزمان. یا بقیة الله. یا اباصالح المهدی.
آرام پرسیدم :
+چرا به آسمان؟
تبسمی بر لب نشاند و گفت :
_ از او خواهش کرده ام که لحظه ای به آسمان نظر کند تا دل کمی آرام گیرد آن لحظه :)
[ اندر احوالات ]
⸤ ☕️ ⸣
•
.
« تمام روز نگاهم به جای خالی توست
به خواب رفتم و دیدم هنوز اینجایی »
#خویشتَن
⸤ 🌱 ⸣
•
.
«دلتنگ، یا گلدان افتان از لب طاق؟
توفیر بین این و آن ، چندان ندارد.»
#خویشتَن
هدایت شده از .
میدونی چرا به حضرت علی میگن «ابوتراب»؟
بذار بریم سراغ خود کلمه.
تراب که یعنی خاک.
این «ابو» چیه؟
اولین و طبیعیترین حدس همه ما
«پدر» هست!!!!
اما اینجا ابو به معنی پدر نیست.
مثل ابوظبی که یعنی محل آهوخیز،
ابو توی «ابوتراب» هم احتمالاً همچین نقشی داره.
یعنی میخواد بگه
بین این شخص و خاک یه نسبت خیلی وثیقی هست.
حضرت مثل خاکه.
و حالا بریم سراغ ماهیت خاک تو طبیعیات قدیم:
خاک اصل ماست، ریشهی ماست،
همه چیز از خاکه و باز به خاک برمیگرده.
خاک خاصیت پاککنندگی و بازآفرینی داره.
مثلاً تو میت رو دفن میکنی،
میت تبدیل به خاک میشه
و از نو به شکل جدیدی متولد میشه.
حالا با جانت هم همین کار رو میتونی بکنی،
میتونی تو وجودِ حضرت آلودگیهات رو پاک کنی
و از نو متولد بشی.
[حضرت، ابوترابه.]
#هووو
#علیعلی
eitaa.com/bayad_shahid_shavim
ڪھڪشانها در خمِنامِشما محبوس شد
بر مدار عینِ نامت، یاعلیع چرخیده ایم :)
#خویشتَن
#همینالآننوشت:)
نوشتم:
+ یه روزی میشینیم در جوار هم با خاطرات این روزامون یه شال گردن می بافیم. به نظرت چه رنگیه؟
نوشت:
_ من دوست دارم رنگ آسمون پر ستاره
باشه. با رگه هایی از ارغوانی و زمینه
لاجوردی، که به هر لباسی بیاد! به اون پالتو یشمی که قراره بپوشیم و
از دروازه های انقلاب ها بگذریم هم بیاد.
اینجور در نظر بگیر که این شال گردن،
مصداقِ یه حال خوش و نسیمِ صبحگاهی باشه، باد صبا باشه که به همه ی غصه هامون میاد هیچ، تازه ازشون بزرگتر هم هست. مواقعی که دل چرکین می شیم، به گردن بندازیم و همه جا پر بشه از شاپرک هایِ دلخوشی ! شال گردنی که به دو عیون الاسود، به شدت می یاد.
نوشتم:
+به شدت میاد. به هوای سورمه ایِ مایل به بنفشِ اندکی پیش از اذان صبح، که چادر شیری با گل های ریز سورمه ای به سر میکشیم و فاصله تا مسجد جامع خرمشهر رو قدم بر میداریم هم میاد.
به لباس های خاکی بلندمون هم میاد وقتی وسط جنگ، تو سنگر تدارکات پشت جبهه، آذوقه ها رو می چینیم تو کارتون ها و گاهی با یک سینی چای چادر زیر بغل میزنیم و دور تادور حسینیه رو تعارف میکنیم. به همون اورکت یشمی رنگمون هم میاد وقتی زیر نخل هایی که کبوترای دلسوخته طوافشون میکنند، میشینیم و با سنگ گردوی سبز میشکنیم و نوک انگشتامون انگار حنای سیاه زده میشه.
بعد به هم نگاه میکنیم و چادر روی صورت میکشیم و آروم میخندیم.
نوشت:
_ توی همون تنگناها که شربت انبه تویِ کُلمنِ آبی رنگ آماده می کنیم برای قوتِ مدافعانِ حریم، دل می بازیم به مناجات امیرالمومنین که از مناره های کوچه پس کوچه های خاکی پخش می شه. لیوانِ استیل از دستم می افته و ریشه ی نخل ها، پایکوبی می کنن. تُن های ماهی و لوبیا رو توی جعبه می زاریم و دلمون سوسو می کنه برای روپوشِ سفید و بخیه کردن سَرهایِ نترس... و صدای حاج مجیدی که وسطِ مغز آفتاب، به گوش و مغزِ سربازا اِکو می شه«خیال وِرتون نِداره اینجا کَشکه آ،.نه. باید بِطِلِبه که بیاین، باید بیارِتون تا ببینین، باید ببینین، تا روحتون زخم بشه، باید روحتون زخم بشه تا بدونین فرق تو چیه، وقتی فرقِ فهمیدین، او موقِع جسمتون پرواز می کنه . . .» و اشک هایی که پرواز ها فریاد می زدن ! این کوچه پس کوچه ها، چادر های خاکی و سربند های خونی، بسیارها دیدن. بسیار ها...
نوشتم:
+ این کوچه پس کوچه ها، چادر های خاکی و سربند های خونین، بسیار ها دیدن. بسیارها...
[اندر احوالات]
منوتارا