و وقتی به او خبر میدادند فردی در صدد اذیت او بوده، برایش هدیه میفرستاد.
+ تاریخ بغداد | ج۱۳ | ص۲۹
نقش انگشتری امام کاظمع «حَسْبِيَ اللَّهُ حَافِظِي» و «الْمُلْكُ لِلَّهِ وَحْدَهُ» بوده است.
+ مکارمالاخلاق۹۱
+ بحارالانوار | ج۴۸ | ص۱۱
_ حتی هنگامی که به دستور هارون به زندان منتقل شد، خدا را سپاس میگفت که فرصتی برای عبادت یافته است: «خدایا همواره از تو فراغتی برای عبادتت طلب میکردم و تو آن را برایم فراهم کردی؛ پس تو را سپاس میگویم»
+ [الارشاد | ج۲ |ص۲۴۰]
در زیارتنامه امام کاظمع با عبارت
الْمُعَذَّبِ فِي قَعْرِ السُّجُون؛ به او سلام داده شده است. یعنی کسی که در سیاهچالها شکنجه میشد . . .
+ [بحارالانوار| ج۹۹| ص۱۷]
گفته شده مردی از نوادگان عمر بن خطاب در حضور امام ڪاظم، به امام علیع توهین ڪرد.
همراهان امام خواستند به او حمله ڪنند، اما امام مانع شد و سپس به مزرعهٔ آن مرد رفت. مرد با دیدن امام ڪاظم شروع به داد و بیداد ڪرد ڪه محصولش را لگدمال نڪند.
امام به او نزدیک شد و با خوشرویی پرسید :
_ چقدر خرج ڪاشت مزرعه ڪردهای؟
مرد گفت:
_ ۱۰۰ دینار!
سپس پرسید:
_ امید داری چه اندازه از آن برداشت ڪنی؟
مرد پاسخ داد:
_ غیب نمیدانم.
امام فرمود:
_ گفتم امید داری چه اندازه از آن برداشت کنی؟
مرد پاسخ داد:
_ ۲۰۰ دینار!
امام ۳۰۰ دینار به او داد و گفت:
_ این ۳۰۰ دینار برای توست و محصولت هم برایت باقی است.
سپس به سوی مسجد رفت. آن مرد زودتر خود را به مسجد رساند و با دیدن امام ڪاظم برخاست و این آیه را بلند خواند:
_ اللَّه أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ؛ خدا بهتر میداند رسالتش را کجا قرار دهد[ انعام–۱۲۴]
+ تاریخ بغداد |ج۱۲
+شکسته پر به وصالت دویدم و نرسیدم.
_ [بغض]
+ بیا امشب از 'امامکاظمع' بخوایم بهمون بدن لیاقت زیارت پسرشون رو.
_ چرا که نه حتما! بیا براهم دعا کنیم
+ خدایا میشه امام رضا؏ دوستمو بطلبه؟ بعد اون بره حرم رو به روی ضریح زنگ بزنه بهم بگه رو به روی ضریحم میخوای سلام بدی؟ بعد من از پشت بزنم رو شونهش بگم سلآم مَشتی دعای تو زودتر گرفت که
_ خدایا میشه امام رضا این رفیقمو بطلبه بعد تو حرم از شوق اینور اونور نگاه کنه بگه جای محدثه چقد خالیه بعد یه دخترو ببینه که داره میدوئه اب ببره. شک کنه و بره جلو ببینه خودشه. بعد دو دقیقه تو صورت هم خیره بشند و بمونند چی بگند!
+ خدایا میشه امام رضا؏ رفیقمو بطلبه؟
بعد وقتی که تو صف نماز جماعت صبح صدای نقاره رو میشنوه، دعا کنه برای رفقاش بعد یهو یکی بگه ببخشید اینجا جای کسیه؟ بعد برگرده عقب و دو تاشون هاج و واج همدیگه رو ببینند . . .
[اندر احوالات]
گفت :
_ سهرهوردی میگه : «ذات نخستین، پیوسته اشراق میکند و متجلی میشود و همه چیز پرتویی از نورالانوار است و در پرتوی او نور میگیرد.»
#کلاس
گفتم :
_ از کجا بدانم تو امامی؟
فرمود :
_ پیش آن درخت برو، بگو امامت صدایت می کند!
با خود گفتم یعنی دارد مرا دست میاندازد؟؟ تـا درخـت را خطـاب قـرار دادم دیـدم با ریشه از خـاک بیـرون آمـد
و خود را به موسی بن جعفر رساند!
[ اصول کافی | ج۱ | ص۳۲۵ ]