معاویه به ابن عباس میگفت:
_ قرآن نخوان.
_ چطور قرآن نخوانم؟
_ خب بخوان؛ تفسیر نکن.
_ چطور تفسیر نکنم معاویه؟ این حرف ها چیست؟
_ خیلی خب تفسیر بکن. اما تفسیری که از طریق خانواده خودت از طریق امیرالمومنین رسیده، آن تفسیر را به مردم نگو.
نمیخواهد مردم بفهمند قرآن را و نمیخواهد اساسا مردم بفهمند هیچ چیز را ! هرچه مردم کمتر بفهمند به نفع معاویه بود
هدایت شده از مذهــبـیـون
هیج نوزادی نیست مگر اینکه امام زمان خودش را میبیند و با او نجوا میکند...!
گریههای نوزاد براي غیبت امام است و خندههایش برای آمدن امام به سمت او.
امّا زمانی که نوزاد زبان باز میکند، درِ این رحمت بر او بسته میشود و بر دلش مُهر فراموشی میخورد.
#امام_صادق_علیهالسلام
#عطریاس
🌱|@Mazhabi_yon
یه حسرتی تهِ دلم هست که کاش، یه روزی هم بشه مولای ما با لبخند رو به یاران بگویند :
_ فلانی مجاهد زندگی کرد :)
[وقتی حکمتِ ۴۳ نهجالبلاغه را خواند]
حسرت بزرگیه. خیلی بزرگ . .
گفت :
_ از دستِ خیّر بودن خانوادم اعصابم خورده ! از اونایی هستیم که خیرمون به همه میرسه و بقیه هیچیشون به ما !
با لبخند، لب گزید :
_ اینطوری هم نگو !
چند لحظه سکوت شد و ذای ورق خوردن نهجالبلاغه آمد و آرام زمزمه کرد
_ کسی که امور آخرت را اصلاح کند، خداوند امور دنیای او را اصلاح خواهد کرد.
نگاه به انگشتانش داد و اندک اندک تبسم بر گوشه چشمانِ نمزده اش پیچک زد و صلوات فرستاد.
[اندر احوالات]
یه حسِ آشنایی دارم که خیلی دوره.
انگار یه سری خاطرات تو سرمه که برای من نیست یا حداقل برای الآن و گذشته من نیست.
مثلا اون حیاط کم درخت، که دیگ نذری توش مهیاست و آقایون تو بالکن دارند، بساط قیمه نذری محرم رو فراهم میکنند
و خانوما تو آشپزخونه ظرفا رو
آماده میچینند تو سینی
مثلا اون اشپزخونهِ سمتِ چپِ درِ ورودیِ هال و دختری بیست ساله که روی تک
پلهش نشسته.
مثلا عطر شیرین و خنکِ تابلوفرش های روی دیوار . . . رایحه چای های خوشرنگی که چیده تو سینی نقره ای. عطر عودی که پیچیده بین آویزهای چفیهه توسی رنگش . . .