eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
293 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
هر چیزی که با عقلِ مردم مبارزه می‌کند، دین با او مبارزه می‌کند ! . . .
معاویه به ابن عباس می‌گفت: _ قرآن نخوان. _ چطور قرآن نخوانم؟ _ خب بخوان؛ تفسیر نکن. _ چطور تفسیر نکنم معاویه؟ این حرف ها چیست؟ _ خیلی خب تفسیر بکن. اما تفسیری که از طریق خانواده خودت از طریق امیرالمومنین رسیده، آن تفسیر را به مردم نگو. نمی‌خواهد مردم بفهمند قرآن را و نمی‌خواهد اساسا مردم بفهمند هیچ چیز را ! هرچه مردم کمتر بفهمند به نفع معاویه بود
هدایت شده از مذهــبـیـون
‌ هیج نوزادی نیست مگر اینکه امام زمان خودش را می‌بیند و با او نجوا می‌کند...! گریه‌های نوزاد براي غیبت امام است و خنده‌هایش برای آمدن امام به سمت او. امّا زمانی که نوزاد زبان باز می‌کند، درِ این رحمت بر او بسته می‌شود و بر دلش مُهر فراموشی می‌خورد. 🌱|@Mazhabi_yon
یه حسرتی تهِ دلم هست که کاش، یه روزی هم بشه مولای ما با لبخند رو به یاران بگویند : _ فلانی مجاهد زندگی کرد :) [وقتی حکمتِ ۴۳ نهج‌البلاغه را خواند] حسرت بزرگیه. خیلی بزرگ . .
آھ از توشۀ اندك و درازیِ راھ . . .
گفت : _ از دستِ خیّر بودن خانوادم اعصابم خورده ! از اونایی هستیم که خیرمون به همه می‌رسه و بقیه هیچیشون به ما ! با لبخند، لب گزید : _ اینطوری هم نگو ! چند لحظه سکوت شد و ذای ورق خوردن نهج‌البلاغه آمد و آرام زمزمه کرد _ کسی که امور آخرت را اصلاح کند، خداوند امور دنیای او را اصلاح خواهد کرد. نگاه به انگشتانش داد و اندک اندک تبسم بر گوشه چشمانِ نمزده اش پیچک زد و صلوات فرستاد. [اندر احوالات]
یه حسِ آشنایی دارم که خیلی دوره. انگار یه سری خاطرات تو سرمه که برای من نیست یا حداقل برای الآن و گذشته من نیست.
مثلا اون حیاط کم درخت، که دیگ نذری توش مهیاست و آقایون تو بالکن دارند، بساط قیمه نذری محرم رو فراهم می‌کنند و خانوما تو آشپزخونه ظرفا رو آماده می‌چینند تو سینی
مثلا اون اشپزخونهِ سمتِ چپِ درِ ورودیِ هال و دختری بیست ساله که روی تک پله‌ش نشسته.
مثلا عطر شیرین و خنکِ تابلوفرش های روی دیوار . . . رایحه چای های خوشرنگی که چیده تو سینی نقره ای. عطر عودی که پیچیده بین آویزهای چفیهه توسی رنگش . . .
مثلا نگرانی‌توی‌نگاه‌ عجین‌شده ‌با لبخندش