؛
مژه بر هم که مینهم، شبنم از گلبرگ
گونه هایم سرازیر میشود.
و در تاریکیِ پشتِ پلکم، کوچ میکنم به
سال ۶۱ هجری.
بر کرانه کهکشانیِ صحرا، خیمه هایی علم شده و طنینِ آرامِ چکمه ها ، قوتِ دلِ اهل حرم است وقتی که پشتِ خیمه غیرت الله گام بر میدارد. و بابا حسینِ رقیه خاتون، چندی به اصحاب و چندی به اولادش دلگرمی میدهد. تنها به نگاهی دل ها را گرم میکند و این را جناب حرّ عمیقا درک کرده.
من مبهوت ایستاده ام میانِ صحرا، کمی دور تر از قافلهِ عشق. کمی دور تر از خیمه هایی که نسیمِ خنکِ شبانگاهی، حسرت زده گوشهِ پردهاش را میبوسد و رایحۀ یاسش را میبرد تا در تاریخ پژواک دهد.
جز طنین چکمه ها و غلافِ شمشیر بر زره، جز صدای زمزمهِ اصحاب، جز نوای
محزونِ گریهِ شش ماهه، جز خنکای لحنِ شیرینِ شب، صدایی به گوش نمیرسد.
کمی پیش میروم و دنباله چادرم بر خاک های نرم، کشیده میشود. خم میشوم و میبوسم خاکی را که فرزندِ فاطمه بر آن گام نهاده.
دست بر زانو گرفته و همانجا مینشینم و در آن حوالی امّ وهب را میبینم. پسر خم میشود و بوسه بر دستان مادر میزند. ام وهب سر میوه دلش را بالا میگیرد و چشمانش را میبوسد و مصمم میگوید : حسین'ع را تنها مگذار.
و در خیمه، زنی جوان ایستاده و با چشمانی اشکبار و دلی مطمئن، همسر جوانش را مینگرد. چقدر در لباس رزم، خوش هیبت است.
نگاهم کمی دور تر میرود. بزرگ مردی که کهکشان بر مدار او میچرخد ، شمس پریشانِ روی اوست و زمین مفتخربه قدم های اوست، در تاریکیِ صحرا خم میشود و بوته های خار را جمع میکند. ای آمان !
اشک هایم طغیان میکنند و دیدم تار و
تار تر میشود. و ناگهان به خود میآیم و بیرقِ عزا را مینگرم در تاریکیِ هیئت.
نامش چه میدرخشد، سیدالشهداء :)
#خویشتَن
اکثر هیئت دولت روحانی دارن میرن استاد دانشگاه میشن.
دانشجوهایی ک از اینا صفر بگیرن نخبه های واقعین:)
لقَد کَرَّمنا بَنی آدم . . .
یعنی ما به تو کرامت میدهیم.
حالا روح خدا است در کالبدِ هستی. امروز نام امام رو با عظمت میببرند. نه تو ایران. در کلِ هستی . . .
#منبر
لقَد کَّرمنا بَنی آدَم
حاج قاسم مگه میشناختیم؟ چراغ خاموش میومد میرفت. تا بهش نگفتن، نمییومد جلو بشینه. خدا به شخصیتش کرامت داد، ازش یه مکتب یاد میکنند. البته مکتبش، مکتبِ عاشورا است :)
#منبر