eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
292 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
_ اصلا چرا مشهد تا جمکران انقدر دوره؟ من دلم می‌خواد نماز صبحم رو حرم ‌امام‌رضا'ع بخونم و دعای عهدم رو جمکران :)
'شهید حسن عشوری' ؟
تو صحن انقلاب روبه روی پنجره فولاد، یه خانمِ چادر گل‌گلی کنارم نشسته و به ترکی میگه _ الله ! منو ببین. حالمو ببین. تصدقت... و من به این فکر می‌کنم که چرا هربار می‌خوام تو حرم دعا کنم ، حرفامو با خدایا شروع می‌کنم؟ :)
در این حال و هوای شیرین و خنک حرم دم دمای سحر روبه روی پنجره فولاد صحن انقلاب، نسیم خنکِ گلاب و نعنا انگار می‌خواد روزهای دوری رو یادآورم بشه که برای من نیست. حضوری که نبوده و نیست و نمیدونم کی قراره گذرا ببینمش. شاید اصلا خاطرات من نیست. شاید همون خاطراته که برای اجدادمه نمی‌دونم اصلا . . . فقط می‌دونم دندون درد هم بد دردیه. اینو همون حضوری میگه که ندیدمش . . .
زمان: حجم: 16K
نوای مکبر منو برد حوالی نمازی که تو فتح‌المبین خوندیم . . .
هٰذا مِن فضلِ ربی ..
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ته مداحی باید حتما ترکی باشه :)
قبل از اعزام گفت : _ منتظر من نباشید من دیگه مرخصی نمیام. می‌مونم تا راه کربلا باز بشه. رفتیم حلبچه به زودیای زود کربلا باز میشه. منتظر من نباشید. در جبهه اما فرمانده‌شان گفت : _ شاه بختی باید بری مرخصی. گفت : _ من نمیرم تا کربلا رو ببینم. فرمانده که اصرار کرد ، متوجه شد. _ برای پسرام اتفاقی افتاده؟ در معراج شهدا ، چند نفر که جلو آمدند زیر بازویش را بگیرند، گفت _ چرا بازومو می‌گیرید؟ چیزی نشده که خودم میرم! جلو که رفت ناگاه زانوانش سست شد و همانجا بلند گفت : _ یااباعبدالله !
خبر رو شنیدی؟ اسرای فلسطینی با یه قاشق و احتمالا چندماه کندن زمین تونستن از یکی از زندان‌های امنیتی اسرائیل فرار کنن! این تمثیل خوبی از کمکِ خداست به کسانی که منتظر معجزه نمیشینن رفیق! معجزه‌ی خدا همون قاشقی بوده که هر روز باهاش غذا میخوردن.. معجزه یعنی به کار‌گیری همه امکانات و استعدادهات‌! @ir_tavabin
گفت : _ یا شمس‌الشموس ! دختر هم‌سالِ روبه رویی ام را حاجت روا می‌کنید تصدقتان؟! دو قدم می‌رود نیم قدم می‌ایستد. محزون گام برمی‌دار . گویی دلش شکسته. چه می‌شود دل من نیز بکشند؟ از دست خودم، اعمالم، نفسم، دنیا . . . آن وقت شکسته هایم را بردارم و با دستان زخمی نزد شما بیایم. شکسته هایم را بریزم رو به روی پنجره فولادتان و بنشینم آنقدر اشک بریزم تا از میان شکسته های همان گلدان، بذر امید جوانه بزند . . . [اندر احوالات]