قبل از اعزام گفت :
_ منتظر من نباشید من دیگه مرخصی نمیام. میمونم تا راه کربلا باز بشه. رفتیم حلبچه به زودیای زود کربلا باز میشه. منتظر من نباشید.
در جبهه اما فرماندهشان گفت :
_ شاه بختی باید بری مرخصی.
گفت :
_ من نمیرم تا کربلا رو ببینم.
فرمانده که اصرار کرد ، متوجه شد.
_ برای پسرام اتفاقی افتاده؟
در معراج شهدا ، چند نفر که جلو آمدند زیر بازویش را بگیرند، گفت
_ چرا بازومو میگیرید؟ چیزی نشده که خودم میرم!
جلو که رفت ناگاه زانوانش سست شد و همانجا بلند گفت :
_ یااباعبدالله !
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
خبر رو شنیدی؟ اسرای فلسطینی با یه قاشق و احتمالا چندماه کندن زمین تونستن از یکی از زندانهای امنیتی اسرائیل فرار کنن!
این تمثیل خوبی از کمکِ خداست به کسانی که منتظر معجزه نمیشینن رفیق! معجزهی خدا همون قاشقی بوده که هر روز باهاش غذا میخوردن..
معجزه یعنی به کارگیری همه امکانات و استعدادهات!
@ir_tavabin
گفت :
_ یا شمسالشموس ! دختر همسالِ روبه رویی ام را حاجت روا میکنید تصدقتان؟! دو قدم میرود نیم قدم میایستد. محزون گام برمیدار . گویی دلش شکسته. چه میشود دل من نیز بکشند؟ از دست خودم، اعمالم، نفسم، دنیا . . . آن وقت شکسته هایم را بردارم و با دستان زخمی نزد شما بیایم. شکسته هایم را بریزم رو به روی پنجره فولادتان و بنشینم آنقدر اشک بریزم تا از میان شکسته های همان گلدان، بذر امید جوانه بزند . . .
[اندر احوالات]
#با_من از ابر های بارانزای موسمی نگو
منی که در چشمانم سپیدار ها نمو دارند . . .
#با_من از جنگل مه آلودِ بارانیِ شبزده مگو
منی که چشمانم کلبه چوبی در میانه
آن است . . .
کتاب دوستانۍ هم هستند که از ترسِ
اینکہ گنجینۀ کتابشان را براى همیشه
از دست بدهنـد ، هرگز ڪتـاب امـانت
نمےدهند. من به پیروى از توصیۀهنرى
میلر همیشھ اهل امـانت دادن ڪتاب
بودھ ام: «کتابها هم مثل پول دائمـا
باید درگردش باشند.تا جایىکه بشود،
قرض بدهیدو قرض بگیرید؛ هم کتاب
را و هم پـول را ! مخصوصا کتاب را ؛
کتابها به مراتب بیشتر از پول چیزى
براى عرضه ڪردن دارند. ڪتاب فقط
یـك دوسـت نیـسـت ، بلڪھ مےتـواند
دوسـتـان بسیـارے برایتان بھ ارمغـان
بیاورد. زمانى ڪھ با ذهـن و روحتـان
صاحب کتابى هستید ، ثروتمندید. اما
وقتى آن را به شخص دیگرى بدهید ،
سه برابر ثروتمندید.»
– از متن کتاب تولستوی و مبل بنفش اثر نینا سنکویچ
#یکفنجانواژه
یکی از دلایلی که چرا داستان برای بشر ضروری است این است که داستان بسیارزی از نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه را برآورده میسازد. اگر داستان فقط روی ذهن خودآگاه تاثیر داشت، اهمیتی مانند ارزش کتابهای تشریحی داشت. اما اهمیت دیگر داستان این است که روی ضمیر ناخودآگاه نیز تاثیر میگذارد.
– چگونه کتاب بخوانیم اثر مارتیمر جی. آدلر و چارلز لینکلن ون دورن
#یکفنجانواژه
اگر انسان ماجراجویی پیشه کند، بی تردید تجربه هایی کسب میکند که دیگران از آن محرومند. ما برای در پیش گرفتن این سفر، شیر یا خط انداختیم. شیر آمد؛ یعنی باید رفت. و ما رفتیم. اگر خط هم میآمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط میآمد، ما آن را شیر میدیدیم و به راه میافتادیم.
انسان میزان همه چیز است. نگاه من است که به همه چیز معنا میدهد. ما میخواستیم اینگونه باشد و شد. مهم نبود که آیا شتابزده تصمیم گرفتیم یا نه. مهم آن بود که گام در راهی میگذاشتیم که دوست داشتیم. ما به راه افتادیم و رفتیم و رفتیم. هنگامی که باز گشتیم دیگر آن آدم پیشین نبودیم. عوض شده بودیم، سفر نگاه ما را به اوج ها برده بود. بزرگ تر شده بودیم…
– خاطرات سفر با موتور سیکلت اثر ارنستو چه گوارا
#یکفنجانواژه
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها. ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد، آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آن ها آدم نمی تواند فقط دربند شکم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی از اینها که بگذریم، یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند و آن این است که بدانیم ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
– دنیای سوفی اثر یوستین گردر
#یکفنجانواژه
شاعران، مانند کارآگاهان، مىدانند که حقیقت مشقت بار است: حقیقت، تصادفى اتفاق نمىافتد، بلکه تراش مىخورد و به عمل مىآید تا وارد هستى مىشود؛ محصولى است از زمان، فاصله و پیوند. شاعر باید این احتمال را در نظر داشته باشد که پیش از بروز یک واژه، یا انعقاد یک جمله، یا گشایش یک قافیه راه درازى را باید طى کند، و حتى با وجود همهى اینها هم هیچ چیز تضمین شده نیست، حتى واژههایى که معناى اولیهى خود را به مخاطره انداختهاند. شعر، گاهى در غیر منتظرهترین لحظه رخ مىنماید و شاعر، باید به این معما ورود کرده و از آنجا شروع به بازسازى شعر کند.
– دیدن از سیزده منظر اثر کالم مک کان
#یکفنجانواژه