این جامه اي نیست که من
امروز از تن بیرون کنم این
پوستیست کهبایدبه دست
خود بشکافم.
تو روحی بودي که در میان ما
گشتی و سا یه ات پرتو نوري
بود که بر چهره ما می تابید.
ما به تو بسیار مهر داشتیم.
گرچه مهر ما بی زبان بود و
حجاب بر چهره داشت.
هنگامیکه سیبی را بادندان
می شکافی در دل با او بگو
تخمهاي تودرتن منخواهند
زیستوشکوفههايفردايتو
در دل من خواهند شکفت
و عطر تو نفس من خواهد
بود و ما با هم در همه ي
فصل ها شادي خواهیم کرد.
مگر آن نی که روح شما را
تسکین می دهد همان چوبی
نیست که درونش را با کارد
خراشیده اند؟
درد شما تسکین پیوسته اي
ست کهفهم شما رادربردارد.
همان گونه که هسته ي میوه
باید بشکند تا مغز آن آفتاب
ببیند شماهم باید بادردآشنا
شوید.
انسان آنگاه سخن میگوید که
با اندیشه هاي خود در آشتی
و آرام نباشد
و هرگاه دیگر نتواند در تنهایی
دل خود بماند در لب هاي خود
زندگی میکند و صدا وسیله ي
انصراف
خاطر و گذراندن وقت است.
و بسیاري از سخنان شما
اندیشه را نیمه جان میکنند.
زیرا که اندیشه پرنده ایست
آسمانی که در قفس سخن
شاید بهراستی بالهایش را
باز کند ولی به
پرواز در نمی آید.
کیست که بتواند ایمانش را از
اعمالش جدا کند یا اعتمادش
را از اشتغالش؟
کیست که بتواند ساعت
هایش را پیش خود بگستراند
و بگوید
"این از براي خدا و این از
براي خودم این از براي روحم
و این از براي تنم؟"