eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
293 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
ما شهرتمان بستہ بہ این ست بسوزیم.
•| مَلْجَأ |•
گاهی خود را در سیاهیِ صحرایی درشب می‌یابم. کمی‌دورتر ازخیمه هایی که علمِ‌سبزِهاشمی‌شان‌ستون آسمان است. قدم بر می‌دارم و ذوالجناح را می‌بینم، بی‌قرار است؛ گمانم دلش شور می‌زند. قدم برمی‌دارم و نوای‌آرام گریۀ گلِ محمدیِ رباب را می‌شنوم، آرام و پر سوز. اشک‌می‌ریزم‌و ازپس اشک‌های‌زلالم، هاله نوری را می‌بینم که خیمۀ علی‌ بن‌ الحسین را دربرگرفته. جلوتر می‌روم ام‌وهب را می‌بینم قاب گرفته شده در چادرِ سفیدش، لبخند بر چهره دارد و بوسه بر جبین پسرش می‌نشاند و زنی قد و بالای همسر جوانش را در لباس رزم می‌ستاید. نگاه می‌چرخانم و در گوشه‌ای دیگر از صحرا مردِ دوران‌دیده‌ای را می‌بینم که نه زره دارد و نه کلاهخود. قامتش مرا یاد بزرگ‌مردی انداخت که نامش را در خطوط کتب زیادی خوانده بودم، حبیب بن مظاهر. قدم برداشتم و چادرم بر خاک های نرم کشیده شد. این خاک را باید بوسید، باید بر چشم نهاد، باید چادرم را متبرک کنم به آن و با خود بیاورم. آرام گام برمی‌دارم و خار های صحرایی بر گوشه چادرم کشیده می‌شوند. پلک بر هم می‌نهم و جان و دل می‌سپارم به طنین گام های پرهیبتِ غیرت الله، دلم آرام می‌گیرد در پناهِ حضور عموعباسِ رقیه خاتون. قدمی برمی‌دارم و با صدای محکم و اندوهناکِ زنی، می‌ایستم و جانم چونان دسته‌ای شاپرک پر می‌کشد از تنم و بارها در سرم می‌پیچد : فالله خیرا حافظا. دعا بدرقه ی راهِ برادرش حسین'ع می‌کند و از هوش می‌روم و وقتی چشم می‌گشایم پرچمِ یا اباعبدالله'ع را در میانۀ خیمۀ عزا می‌بینم.
چشمتو دور ببینند می‌زنند دخــترا رو چشمتو دور ببینند می‌کشند معجرا رو
ساعت چهار و پنجاه و یک دقیقه صبحِ دوشنبه / مسجد / بینِ راه / مرداد ۱۴۰۱
در بینِ گُودال، زهرا ۜ صدا می‌زد : بُنَیَّ
دستانش در دست عمه جانش بود و نگاهش در بین گودال هراسان. خورشید بر قامتش می‌تابید و عمه سرش را در آغوش گرفته بود. مژگانِ برگشته اش لغزید و قطره اشکی چون فرات بر گونه اش راه گرفت. عمه اش را نگاه کرد، بی‌قرار. گویی که بگوید : 'رهایم کن عمه جان. بگذار بروم.' زینب'س' اما عبدالله‌اش را می‌نگریست. چقدر چشمانش شبیه داداش حسن'ع' اش است. همان روز های مدینه که خواهرش را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت : 'مادر حالش خوب می‌شود؛ گریه نکن دردانه‌ام.' برادر زاده‌اش را می‌نگریست، قد و بالایش را. میدان رزم با قامت بی زره و بی‌کلاهخودش سنخیت نداشت، اما تکبیرِ حسن‌بن‌علی است در جنگ جمل. نگاهش چون حیدر کرار است در فتح خیبر و خم ابرویش چون ذوالفقار علی'ع' در احد. می‌دود، چون تیری رها شده از کمان. می‌دود، چون گلبرگِ یاسِ کبود در دل طوفان. عبدالله است؛ جانش می‌رود برای عمویش. بی‌قرار می‌دود تا گودال و در آغوش عموجانش آرام می‌گیرد. آرام می‌گیرد . . .
رفته بودیم مراسم حاج سعید. مداح گفت ‌: بلند بگو یارقیه'س'! جمعیت یکصدا گفت : یا رقیـــــه'س'! مداح زمزمه کرد : جای حاج‌قاسم خالی . . . جمعیت گریه کرد . . . [اندر احوالات]
جدّمان آدم زمانی که کلمات را می‌آموخت، با زمزمه یک اسم بغض کرد و اشک ریخت و گفت : خدای من؛ این حسین کیست که با شنیدن نامش اشک می‌ریزم؟