دستانش در دست عمه جانش بود و نگاهش در بین گودال هراسان. خورشید بر قامتش میتابید و عمه سرش را در آغوش گرفته بود. مژگانِ برگشته اش لغزید و قطره اشکی چون فرات بر گونه اش راه گرفت.
عمه اش را نگاه کرد، بیقرار. گویی که بگوید : 'رهایم کن عمه جان. بگذار بروم.'
زینب'س' اما عبداللهاش را مینگریست. چقدر چشمانش شبیه داداش حسن'ع' اش است. همان روز های مدینه که خواهرش را در آغوش میگرفت و میگفت : 'مادر حالش خوب میشود؛ گریه نکن دردانهام.' برادر زادهاش را مینگریست، قد و بالایش را. میدان رزم با قامت بی زره و بیکلاهخودش سنخیت نداشت، اما تکبیرِ حسنبنعلی است در جنگ جمل. نگاهش چون حیدر کرار است در فتح خیبر و خم ابرویش چون ذوالفقار علی'ع' در احد.
میدود، چون تیری رها شده از کمان. میدود، چون گلبرگِ یاسِ کبود در دل طوفان.
عبدالله است؛ جانش میرود برای عمویش. بیقرار میدود تا گودال و در آغوش عموجانش آرام میگیرد. آرام میگیرد . . .
رفته بودیم مراسم حاج سعید. مداح گفت : بلند بگو یارقیه'س'!
جمعیت یکصدا گفت : یا رقیـــــه'س'!
مداح زمزمه کرد : جای حاجقاسم خالی . . .
جمعیت گریه کرد . . .
[اندر احوالات]
جدّمان آدم زمانی که کلمات را میآموخت، با زمزمه یک اسم بغض کرد و اشک ریخت و گفت : خدای من؛ این حسین کیست که با شنیدن نامش اشک میریزم؟
روضه جانسوزی خوند. اگه میخوای خط پایینو بخونی قول بده حقشو ادا کنی و حتی یه قطره اشک هم که شده بریزی :
با این دوتا بستهدستم
مواظب نیزهت هستم
نترسی عزیزم ؛
میوفتی تو دستم
فضای مجازی چیز خوبی است، فرصتی است؛ امّا کافی نیست. بعضیها چسبیدهاند به فضای مجازی -توئیتر و مانند اینها- برای اینکه پیامهایشان را برسانند. این فایده ندارد؛ تخاطب واقعی لازم است، میزگرد لازم است، سخنرانی لازم است، نشریّه لازم است، بحثهای دونفره و سهنفره لازم است، جلسات تحلیل لازم است؛ اینجور با مخاطبینتان بنشینید و مانند این کارها.
امام خامنه ای | دیدار دانشجویان
پانزدهم خرداد 1396