دارم به حالِ دلِ سیدبن طاووس فکر میکنم وقتی که دربارۀ پنجم صفر مینوشت . . .
جامانده بود از کاروان پیادهروی اربعین. تمام درد هایش را ریخت در چند بیت و زمزمه کرد :
_ نقشه میریخت مرا از تو جدا سازد «شَك». نتوانست، بنا کرد به توهین کردن! / زیر بار غم تو داشت کسی له میشد. عشق بین همه برخاست به تحسین کردن... / وزش باد شدید است و نخام محکم نیست! اشتباه است مرا دورتر از این کردن :' )
تو راه رفتن به داخل حرم بودم، یه هیئت بزرگی وایستاده بودند و نوحه میخوندند.
غوغایی بود. سینه میزدند و مداح میگفت : دیگه تیر خلاصو بزنم ؛ یارالی حسیـــــــن . . . یارالی حسیــــــــن.
همزمان که دور میشدم صدا هم دور و دور تر میشد و بغض من در گلوم بزرگ تر