یه استادداشتیم یه جلسه انقدر بحث کردیم که بحث رسیدبه خارج از کلاس. تومحوطه دانشکده وایستاده بودیم صحبت میکردیم. میگفت:
_الآن خانومِ دوست من ظاهرش شبیه شماست؛ محجبه مذهبی! همسرش بهش ماموریت خورد باید میرفت استرالیا. اولش عزا گرفته بود ولی الآن میگه راضیه. هر از گاهی که زنگ میزنیم میگه زندگیمو دارم، ایمانمو دارم، دینمو دارم. کلاس قرآنمو برگزارمیکنم، به کسی کاری ندارم!
لبخند زدم و سعی کردم در دام سفسطه نیوفتم و گفتم:
+ استاد یعنی اسلام اومدکه هرکسی یه گوشه باشه کاری به کسی نداشته باشه که فلان جا داره ظلم میشه؟ما تو جامعه مگه زندگی نمیکنیم؟ بعید میدونم این نگرش حقیقت داشته باشه کما آنکه داریم میبینیم دانشجوهای محجبه رو از دانشگاه های فرانسوی اخراج میکنند. داریم می بینیم موج اسلام سیتزیای رو که رسانهی در سیطرهی غرب داره جریان سازی میکنه. داریم میبینیم دشمنی قدرت های استکباری رو نه از بعد انقلاب ۵۷ بلکه از اول تاریخِ حق و باطل! ما مسلمانیم و مسلمان بودن مسئولیت میاره. مسئولیت بشر بر دوش مسلمانه! اسلام اومده تا پایگاه امنی باشه برای مظلومان جهان. و برای دستیابی به این چشمانداز نیازه که قدرتمند بشه و حاکمیت سیاسی داشته باشه. جمهوری اسلامی با این هدف ایجاد شد تا پرچم اسلام رو در افق عالم امکان نصب کنه اون هم میون موج اسلام ستیزیای که قدرت های استعماری راه انداختند!
استاد ژست منتقدانه گرفت و لیوان یکبارمصرف کاغذیِ چایاش را دست به دست کرد و گفت :
_ برای من اینا مهم نیست. برای من فقط زندگی مهمه. زندگی یعنی من رفاه داشته باشم، من آزاد باشم، مگه چند بار زندگی میکنیم ما؟ غایت جهان عدم است. بزار زندگی کنیم...
مکثی کرد و تا آمد ادامه دهد یکی از دانشجویان صمیمانه به شانه اش زد و گفت:
_ استاد خسته نباشید.
و سیگارش را روشن کرد.
استاد نگاهش کرد. فکر میکردم معنی نگاهش توبیخگرانه است ولی نبود!
دانشجوی یکدفعه میان بحث پریده گفت :
_ نکشم استاد؟
و استاد با ژستِ "باور به آزادی عمل"
گفت:
_ مختارید شما. اتفاقا داشتم فکر میکردم پاکت سیگارم رو جا گذاشتم.
میان مکالمهشان با لبخندی محترمانه گفتم :
+ استاد عجالتا برای ما زندگی مهمه؛ سیگار ضرر داره!!
[ اندر احوالات ]
#نوت_برگ
_ پس وقتی مشکل مردم را میبینید و میتوانید آن را حل کنید، نباید آرام بگیرید.
فلسطین، رمز بیداری جهانی است. آنجا که ورای هرگونه نقاب متزورانه، صف ظالم از مظلوم جدا میشود و انسانیت به غلیان میافتد و در تکاپوی منجی فریاد حقطلبی سرمیدهد.
•
.
دیدم در خرابههای غزه، زنی دستان خالیاش را تاب میدهد و زمزمه میکند : لالایی لالایی لالایی لالایی . . .
•
.
دیدم در خرابه های غزه کودکی با چشمانی تار شکایت از فراقِ پدر به ماهِ در آسمان میبرد . . .
•
.
دیدم در خرابههای غزه زنی پریشان میدوید از پی کودکِ گمگشتهاش . . .
•
.
دیدم در خرابههای غزه کودکی آستین در دهان هق میزند و بیتاب از هجر مادر عروسکش را در آغوش میفشارد . . .