•| مَلْجَأ |•
یه استادداشتیم یه جلسه انقدر بحث کردیم که بحث رسیدبه خارج از کلاس. تومحوطه دانشکده وایستاده بود
یه استادی داشتیم از اساس با جمهوریِ اسلامی زاویه داشت و ریشه دین رو میزد. اصرار وافری هم بر آوردن رفرنس صرفا غربی داشت.
می گفت :
_ دین نباید به حکومت ورود کنه.
لبخند زدم و گفتم :
+ مطمئنید استاد؟
سری تکون دادو گفت :
_ نتیجه ورود دین به ساختار حکومت جز نارضایتی نیست. دین نباید باشه.
گفتم :
_ ولی هیچ حکومتی نداریم که بیدین باشه من نمیگم ویل دورانت میگه 'هر تمدن به یک فرهنگ نظر دارد و بسترساز رشد آن است' استنباطی که از این جمله میشه سه تا مقدمه و یه نتیجه ست؛ مقدمه اول: حکومت یک ضلع از تمدنه! مقدمه دوم: هر تمدنی مبتنی بر یه فرهنگه! مقدمه سوم: هیچ فرهنگی نیست که دارای منشأدینی نباشه! فرهنگ از جنس ارزشه. ارزش تو علم و فلسفه پیدا نمیشه؛ از جنس ایدئولوژیه از جنس دینه. پس هیچ حکومتی بدون دین پایدار نیست. حتی حکومتی که ادعای بیدینی میکنه درواقع بر پایهی ارزشهایی استوار شده از جنس دین اما دینِ زمخت و خشن.
بماند که جواب استاد بزرگوار به جلسه بعد موکول شد !
پ.ن : اجازه بدید نگم چه درسی بود!
#نوت_برگ
[ اندر احوالات ]
حسن ختام جلسه آخر این بود که استاد گفت : نسل شما استعداد بالقوهست فقط بستگی داره که جای خودتون رو در جهان پیدا کنید! بفهمید کجا وایستادید
پ.ن : کلاس حقوق اداری
حتی وقتِ آسیابِ گندم، زیر لب زمزمه میکرد : و ما عِندَ اللهِ خَیر و اَبقی
ساعتها با دلشوره سپری میشد و خط مشترک مورد نظر شبیه فلسطین اشغال بود! بعد از مدتها سکوت بالاخره از آنورِ خطوط فرضی سیگنالها صدایِ خسته شان در حالی به گوشمان رسید که لبخندِ همیشگیشان را تصور میکردم اما اینبار با چاشنیِ افسوس و دلگرفتگی : تو کرمان نذری میدادند نصیبِ ما نشد . . .
یک آن دلم لرزید، نگاهم لغزید و بغض کردم !
اسرائیل؛ درمانده ای که در باتلاقِ ناشی از عملکرد خود فرو رفته و اسیر رعب و وحشتِ عدم بقا شده است. تنها یک قدم تا محو شدنش از صفحه روزگار مانده و کورکورانه کُری میخواند. هراسان چنگ میاندازد تا راهی برای بقای خود بیابد غافل از آنکه هر حرکتش او را به مرگ نزدیکتر میکند.
بیشک ظلم ماندنی نیست و خون مظلوم، برمیچیند اساسِ ظالم را!
کاپشنِصورتی و گوشوارهی قلبی
[ سالها بعد با همین توصیف دلت خون میشه از یادآوری این روزها ]