حسن ختام جلسه آخر این بود که استاد گفت : نسل شما استعداد بالقوهست فقط بستگی داره که جای خودتون رو در جهان پیدا کنید! بفهمید کجا وایستادید
پ.ن : کلاس حقوق اداری
حتی وقتِ آسیابِ گندم، زیر لب زمزمه میکرد : و ما عِندَ اللهِ خَیر و اَبقی
ساعتها با دلشوره سپری میشد و خط مشترک مورد نظر شبیه فلسطین اشغال بود! بعد از مدتها سکوت بالاخره از آنورِ خطوط فرضی سیگنالها صدایِ خسته شان در حالی به گوشمان رسید که لبخندِ همیشگیشان را تصور میکردم اما اینبار با چاشنیِ افسوس و دلگرفتگی : تو کرمان نذری میدادند نصیبِ ما نشد . . .
یک آن دلم لرزید، نگاهم لغزید و بغض کردم !
اسرائیل؛ درمانده ای که در باتلاقِ ناشی از عملکرد خود فرو رفته و اسیر رعب و وحشتِ عدم بقا شده است. تنها یک قدم تا محو شدنش از صفحه روزگار مانده و کورکورانه کُری میخواند. هراسان چنگ میاندازد تا راهی برای بقای خود بیابد غافل از آنکه هر حرکتش او را به مرگ نزدیکتر میکند.
بیشک ظلم ماندنی نیست و خون مظلوم، برمیچیند اساسِ ظالم را!
کاپشنِصورتی و گوشوارهی قلبی
[ سالها بعد با همین توصیف دلت خون میشه از یادآوری این روزها ]