.
گر غالیه خوش بو شد
در گیسویِ او پیچید!
ور وَسمه کمانکش گشت
در ابروی او پیوست . . .
.
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماهِنُو
ابرو نمودُ
جلوهگری کردُ
رو ببست . . .
.
حافظِ گمشده را با غمت ای یارِ عزیز
اتحادیست
که در . . .
عهدِ قدیم
افتادهست
.
در تیره شبِ هجرِ تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون
مَهِ تابان به درآیی :)
•| مَلْجَأ |•
حسنیوسف ها را آب میدادم و زیر لب ذکر یاعلی'ع میگفتم. آقاجان میگفت :
_ زندھ میدارد هر آنکس را که جان دارد، علی'ع !
عزیزجان هم سینیِ شربت بهارنارنج را میان گلهای فرش میگذاشت و ادامه میداد :
_ و مبادا گمان کنی گیاه جان ندارد قزیم.
برگ های حسن یوسف را که نوازش میکردم، نگاهم بر پیج و تابِ حروفِ نستعلیقین خطِ نشسته بر تابلوی روی ستون، غرق شد. غروب همان روز آقاجان با دواتِ سرمه ای بر کاهیِ کاغذ نوشته بود آن مصراع را و من قابش گرفتم و با پونز، چفت دیوار کردم.
و حالا که با دیدنش گیاهِ تبسم بر گوشۀ چشمانم پیچک زد، حقیقتا حس کردم پرندھ ها در جنگلِ معطرِ بارانزدۀ دلم، پرواز کردند !
در آیهای از قرآن کریم که هدف ارسال رسولان از زاویه ای بسیار مهم بیان شده آمده است : لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط. یعنی پیامبران آمدهاند که مردم خودشان احساس مسئولیت کرده و قسط را در میان خود اقامه کنند. و در ادامه آمده است : و لیعلم الله من ینصره و رسله بالغیب. تا خداوند بداند چه کسی او و رسولانش را بدون آنکه او را ببینند یاری میکند.
کتاب ترجمه الغارات