یاد آن روزهایی افتادم که یارانتان را به خانه شان، رساندید... کربلا... تهران... قم... و خودتان نیز در زادگاهتان کنار رفیقتان ماندید...
شب بود وسط جاده یه اتوبوس سبقت گرفت ازمون...
چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به پنجره...
میون خوب و بیداری یهو خودمو تو اتوبوس به مقصد مهران تصور کردم...
و کل مسیرو با این فکر تو بیداری خواب دیدم(':
#اربعین
_ دلبر دلش گرفته دلدار گریه کرده...
+عاشق همیشه وقت دیدار گریه کرد :)
_ در کسوت گدایی حرفی بلد نبودیم
+ سائل همیشه جای اصرار گریه کرده :)
_ بر دوستی بنده مشتاق تر خدا بود
+از توبه گنهکار، غفار گریه کرده... :)
_ درد مریض را جز درد آشنا نفهمید
+ گاهی طبیب هم با بیمار گریه کرده :')
_ با گریه طفل هرچه که خواسته گرفته
+ حاجت گرفته کودک هربار گریه کرده:)
_ یک یا حسین گفته وا کرده روزه اش را
+ آن تشنه که زمان افطار گریه کرده... :)
_یاحسین...
+یاحسین... آرام جانم! :"))
دم دمای صبح تو موکب نجف... همه خواب بودن...
همونجور خوابیده بین تاریک روشن موکب چشم چرخوندم... سکوت دلنشینی بود... آروم زدم به شونش...
+بریم حرم؟
_ خبر بدیم و بریم...
+ خوابند آخه...
سری تکان داد و دم دمای صبح تو تاریک روشن آسمون نیلوفری نجف، میون خنکای سحرگاهی راه حرم رو در پیش گرفتیم:')
#اربعین
همینجوری بدون دلیل و با هزار و خورده ای دلیل، یاد دیالوگ همیشگی حاج قاسم افتادم
_ یقیناً کُلُّهُ خَیر :)
حتی آب معدنی ای که تو مراسم تشییع پیکر شهید حاج قاسم تو کرمان میدادند، الان ته کمدم بین یادگاری هام رخ می نمایاند... (:
چه لفظ ته دل خالی کنی: + شهید حاج قاسم(':
حتی یه تیکه از اون نون های عراقی ته کمدم تو جعبه عینک توسی رنگم نگه داشتم و هربار خاطرات اربعین تداعی میشه..