یه چند وقتیه میخوام فروغی بسطامی بخونم. تاحالا متمرکز نخوندم ولی تصوری که از کلیت اشعارش دارم یه رنگِ سبزِ زیتونیطوره
بد زمانهای شده است. آرایه از کلاممان حذف گشته و لزومِ اخلاقی برای حفظ ویرگول از بین رفته است. بیمکث و لفافه واژه از دهان میگریزد بیآنکه ردای تواضع و احترام بر شانه بیندازد. بشر روزگارِ لامروتی برای خویش ساخته ست، فهمیات را قربانی لفاظیِ هجویات کرده است. چشم و گوش بسته است بر فهمِ ندانستنهایش، اما دهان میگشاید برای سخنرانیِ قرّای جهلِ مرکبش. امان از زمانه نابخردانهی دستسازِ بشرِ مداعیِ دانایی!
#خویشتَن
گفت : بشینیم روبه روی هم روی صندلیهای چوبی رستوران ابوشکری در شارع الوادِ قدس،بلده القدیمیه و درباره طعم و ترکیباتِ غذای مسخّن بحث کنیم طوری که انگار مهمترین مسئله غربِ آسیا اینه که مسخّن باید برگبوی فراوان داشته باشه یا به مقدار اندک صرفا جهتِ عطرش؟