از جنگ صفین باز میگشت. در قبرستان پشت دروازه کوفه، رو به مردگان کرد:
_ ای ساکنان خانه های وحشتزا و محله های خالی و گورهای تاریک!
ای خفتگان در خاک!
ای غریبان!
ای تنها شدگان!
ای وحشت زدگان!
شما پیش از ما رفتید و ما در پی شما روانیم و به شما خواهیم رسید...
اما خانه هایتان! دیگران در آن سکونت گزیدند...
و اما زنانتان! با دیگران ازدواج کردند...
و اما اموالتان! در میان دیگران تقسیم شد...
این خبریست که ما داریم.
حال شما چه خبر دارید؟!
رو به اصحاب خود کرد و فرمود
_ بدانید که اگر اجازه سخن گفتن داشتند، شما را خبر می دادند که : "بهترین توشه، تقواست!"
دنیا گذرگاه عبور است، نه جای ماندن!
و مردم در آن دو دسته اند:
1) آن که خود را فروخت و به تباهی کشاند
2) آن که خود را خرید و آزاد کرد.
[نهج البلاغه]
کسی را که چهار چیز دادند، از چهار چیز محروم نباشد:
1) با دعا از اجابت
2) با توبه از پذیرفته شدن
3) با استغفار از آمرزش گناه
4)با شکرگزاری از فزونی نعمت ها
[نهج البلاغه]
کمیل ابن زیاد می گوید:
روزی امام دست مرا گرفت و به سوی قبرستان کوفه برد... آه پردردی کشید و فرمود
_ ای کمیل ابن زیاد!
این قلب ها بسان ظرف هایی هستند که بهترین آنها، فراگیرترین آنهاست!
مانند کسی مباش که بدون عمل صالح به آخرت امیدوار است و توبه را با آرزوهای دراز به تاخیر می اندازد.
در دنیا چونان زاهدان سخن میگوید اما در رفتار همانند دنیاپرستان است...
اگر نعمت ها به او رسد، سیر نمیشود و در محرومیت قناعت ندارد. از آنچه به او رسد شکرگزار نیست و از آنچه مانده، زیاده طلب است.......
[نهج البلاغه]
وصله بر کفش خود میزد... در همان حال خطاب ب ابن عباس فرمود
_ ارزش این کفش چقدر است؟
_ قیمتی ندارد
_ سوگند به خدا همین کفش بی ارزش،برای من دوستداشتنی تر از حکومت است. مگر اینکه بتوانم در پرتو حکومت، حقی را زنده کنم و باطلی را نابود نمایم!
[نگاهی به زندگی علی علیه السلام| سیره چهارده معصوم]
زهرا سلام الله علیها، سخت بیمار و بستری بود...
علی علیه السلام کنار بسترش نشست..
_ چه میل داری؟ بفرما تا فراهم کنم.
حضرت تبسمی کرد
+ ای پسرعمو! چیزی از شما نمیخواهم.
ابوتراب علیه السلام، با اصرار از او خواست تا هرچه میل داری بفرما تا آماده کنم.
+ ای پسرعمو! پدرم به من سفارش کرده که از شوهرت چیزی را تقاضا نکن مبادا او نداشته باشد و شرمگین شود.
_ تو را به حقم سوگند میدهم، هرچه میل داری به من بگو تا فراهم نمایم
+ اکنون که مرا سوگند دادی، اگر اناری به دستم آید خوب است.
ابوتراب علیه السلام از خانه بیرون رفت... پس از جست و جو از یکی از همسایگان تنها یک عدد انار یافت. خرید.
در راه خانه ناله بیماری در گوشه خرابه ای را شنید...
به سراغش رفت...
سرش را به بالین گرفت...
او را نوازش کرد
_ چه میل داری؟
بیمار گفت
_ انار.
ابوتراب نیمی از انار را کم کم به دهان او نهاد و او خورد و تقاضای بقیه انار را کرد.
ابوتراب همه انار را به او خوانید و با دستان خالی به سوی خانه رفت...
شرمگین بود... چطور با دستان خالی سوی زهرا برود؟
از درز در نگاه کرد... زهرا سلام الله علیها تکیه داده و از طبق انار پیش رویش را می خورد.
شادمان وارد خانه شد..
ملاحظه کرد که آن انار ها، انارهای دنیا نیست..پرسید
_ انار ها از کجا بود؟
حضرت پاسخ داد
+ این طبق انار را فضه آورد و گفت شخصی این انار را داد و گفت علی برای فاطمه فرستاده.
[سیره چهارده معصوم]
روزی رسول الله ص به خانه زهرا سلام الله علیها آمد...
دید علی و فاطمه مشغول کار خانه و مقدمات پختن نان هستند...
پیامبر از آنها پرسید
_ کدام یک خسته تر هستید
علی علیه السلام پاسخ داد
_ فاطمه!
رسول الله به جای فاطمه سلام الله نشست و کار او را انجام داد...
در خانه حضرت، صمیمیت و صفا و روح تعاون و همکاری در عالیترین حد وجود داشت. (:
[سیره چهارده معصوم]
پیامبر هنگامی که فاطمه را در کمال زهد و پارسایی دید، سه بار فرمود
_ فداها ابوها...
(((:
ام ابیها:
_ خدایا! خودم را در نزد خودم کوچک کن. و مقام خودت را در نزدم بزرگ گردان
شهید چمران:
_مرا به خاطر گناهانی ڪه در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان میڪنم ببخش..!