eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
293 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
زهرا سلام الله علیها، سخت بیمار و بستری بود... علی علیه السلام کنار بسترش نشست.. _ چه میل داری؟ بفرما تا فراهم کنم. حضرت تبسمی کرد + ای پسرعمو! چیزی از شما نمی‌خواهم. ابوتراب علیه السلام، با اصرار از او خواست تا هرچه میل داری بفرما تا آماده کنم. + ای پسرعمو! پدرم به من سفارش کرده که از شوهرت چیزی را تقاضا نکن مبادا او نداشته باشد و شرمگین شود. _ تو را به حقم سوگند میدهم، هرچه میل داری به من بگو تا فراهم نمایم + اکنون که مرا سوگند دادی، اگر اناری به دستم آید خوب است. ابوتراب علیه السلام از خانه بیرون رفت... پس از جست و جو از یکی از همسایگان تنها یک عدد انار یافت. خرید. در راه خانه ناله بیماری در گوشه خرابه ای را شنید... به سراغش رفت... سرش را به بالین گرفت... او را نوازش کرد _ چه میل داری؟ بیمار گفت _ انار. ابوتراب نیمی از انار را کم کم به دهان او نهاد و او خورد و تقاضای بقیه انار را کرد. ابوتراب همه انار را به او خوانید و با دستان خالی به سوی خانه رفت... شرمگین بود... چطور با دستان خالی سوی زهرا برود؟ از درز در نگاه کرد... زهرا سلام الله علیها تکیه داده و از طبق انار پیش رویش را می خورد. شادمان وارد خانه شد.. ملاحظه کرد که آن انار ها، انارهای دنیا نیست..پرسید _ انار ها از کجا بود؟ حضرت پاسخ داد + این طبق انار را فضه آورد و گفت ‌شخصی این انار را داد و گفت علی برای فاطمه فرستاده. [سیره چهارده معصوم]
روزی رسول الله ص به خانه زهرا سلام الله علیها آمد... دید علی و فاطمه مشغول کار خانه و مقدمات پختن نان هستند... پیامبر از آنها پرسید _ کدام یک خسته تر هستید علی علیه السلام پاسخ داد _ فاطمه! رسول الله به جای فاطمه سلام الله نشست و کار او را انجام داد... در خانه حضرت، صمیمیت و صفا و روح تعاون و همکاری در عالی‌ترین حد وجود داشت. (: [سیره چهارده معصوم]
پیامبر هنگامی که فاطمه را در کمال زهد و پارسایی دید، سه بار فرمود _ فداها ابوها... (((:
ام ابیها: _ خدایا! خودم را در نزد خودم کوچک کن. و مقام خودت را در نزدم بزرگ گردان
شهید چمران: _مرا به خاطر گناهانی ڪه در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان می‌ڪنم ببخش..!
معبودا! دلم تنگ اینگونه صدا زدنت بود :')
تنگ نیمه شبهای راز و نیاز...
تنگ حرف های نگفته و در عین حال گفته... زیرا که فاصله میان من و قلب هستی...
دلم تنگ اینگونه عاشقانه ها بود... که هی بگویم معبودا.. هی بگویی جانم عبدم؟ که گویی اصلا همین یک بنده را داری... آن هم بنده ای پرادعا...
دلم تنگ این حوالی بود...
دیروز اولین تاریخ دفتریادداشت مجازی ام را که میدیدم، دلم گرفت برای آن روزهای نه چندان دور
برای حرف های دلی از برای تو(':