دلم تنگ اینگونه عاشقانه ها بود...
که هی بگویم معبودا..
هی بگویی جانم عبدم؟
که گویی اصلا همین یک بنده را داری...
آن هم بنده ای پرادعا...
دیروز اولین تاریخ دفتریادداشت مجازی ام را که میدیدم، دلم گرفت برای آن روزهای نه چندان دور
از چند روز پیش تا ساعت یک و هفده دقیقه بامداد دوم تیرماه نود و نهمین سال قرن سیزده(:
در حالی که نشسته است رو به آسمان در تاریک روشن اتاق و به این می اندیشد مه جه سری ست که شباهنگام یادش می افتد در دفتریادداشتش باید بنویسد؟! :')