تکیه داده بودم به ستون وسط سالن...
و نگاهش میکردم...
داشت میگفت
_ منی که به اسم حجاب دارم دلبری میکنم چه فرقی دارم با اونی که بی اسم حجاب دلبری میکنه؟
چادر سرم میکنم... از بالا دو وجب از روسریم میندازم بیرون...چادر براقم فقط گیر داده شده به برآمدگی موهام... بعد یه جوری راه میرم که از پشت سر چادرم مثل زورو میپیچه تو باد... بعد کیف میکنم از این حرکت...عزیزدلم... حجاب یعنی چی؟ فکر کنیم یکم... انسانیم که فکر کنیم... اشرف مخلوقاتیم که فکر کنیم... نه اینکه بدون فکر به نفسمون بگیم چشم. هرچی تو بخوای دلبر! :)
راست میگفت....
[اندر اَحوآلآت]
میگفت تو قرآن هم نگاه کنی نهی از منکر با امر به معروف اومده...
خدا می فرماد
_ یا بنی آدم؟!
+جانم خدای من؟ :)
_اَن لا تَعبُدوا الشیطان... اِنّه لکم عدوٌّ مُبین...
تا اینجاش نهی از منکره... تو آیه بعد خدا می فرماد
_ و اَنِ اعبُدونی هذا صِرَاطٌ مستقیم...
و اینکه مرا بپرستيد اين است راه راست :)
نهی از منکر میکنی امر به معروف هم بکن:)
[اندر احوالات]
سیدی...
جانم به قربانتان...
تابه حال جز سبب اشک هایتان، باعث لبخندتان هم شده ام؟
دلگیرم از خودم...
سیدی... سیدی...
[#سیدی]
هربار این یه مصراعو زمزمه میکنم یه حس آشنای دگرگون کننده ای بهم دست میده :")!
_ یک نفر گفت حسن...
کل حرم،...
ریخت...
بههم.
دستی بر سر پسرکش کشید و زلفش را از جبینش پس زد... و مقابلش بر دو انو نشست و با لبخندی همیشگی بر او فرمود
_ به مسجد برو و آنچه از پیامبر شنیدی فراگیر و نزد من بازگو کن...
بوسه ای بر دست مادر نشاند و اطاعت امر کرد...
وقتی به خانه بازگشت، هرچه فراگرفته بود را با سخنرانی شیرینش بازگو میکرد برای مادرش... ام ابیها...
ابوتراب ع که به خانه می آمد، فاطمه را حافظ آیاتی می یافت که آن روز نازل شده بود...
رو به بنت النبی پرسید
_ اين آیات و علوم تازه را از کجا دریافت کرده ای؟
+از پسرت :)
یک روز ابوتراب ع در خانه مخفی شد... میخواست سخنرانی شیرین فرزندش را بشنود؟
حسن ع در را گشود...
وارد خانه شد...
و مثل هر روز مقابل مادرش هر آنچه را که فراگرفته بود بازگو کرد...
اما این بار در سخنرانی اش گیر میکرد...
برای چه؟
فاطمه س تعجب کرد...ولی پسرکش گفت
_مادرم! شخص بزرگی سخنرانی مرا میشنود... همین موجب کندی زبانم شده است...
آنگاه ابوتراب از مخفیگاه بیرون آمد...
پسرش را درآغوش گرفت...و بوسه ای بر جبینش نشاند... لبخند از روی لبهایش کنار نمیرفت...
عجب سخنرانی شیرینی داشت حسن ع!
بعد از دعا رو به جوان کرد و پرسید
+ آیا امام فردا شب در چادر های حجاج می آید و نظر دارد؟
_ در چادر شما چون فرداشب مصیبت عمویم خوانده می شود امام می آید!
سپس دو اسکناس در دست او گذاشت و فرمود
_ یک عمل عمره برای پدرم به جا بیاور
+ نام پدرتان چیست؟
_حسن
+اسم شما؟
_سید مهدی :)
+ نمیخواستم اینجور شه... حلال کن...
_گذشته، گذشت :)
+ تو میگذری؟
لبخند زد
_ دنیا گذرگاهه ...
( اسم نویسنده ش یادم نیست...)