eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
292 دنبال‌کننده
948 عکس
126 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
می گفت _ زندگی ما اعلان جنگه... تو جنگ باید جنگید... مقاومت کرد... برنده شد... بصیرت داشت... خودشو نباخت... ابلیس از اول آفرینش انسان، شیپور جنگو زده... حواست باشه ها [اندر احوالات]
بهش گفتم + حجاب یه رفتار اجتماعیه... عذاب رعایت نکردنش به خاطر حق الناس... دستی تو هوا تکون داد و ژست یکدیگر را قضاوت نکنیم، به خود گرفت _ مهم دله که پاکه... شما با حجابا چرا خودتونو دسته بالا میگیرید قضاوت می کنید و هی راه به راه به بقیه گیر بدید؟ لبخند زدم + من اینو بهت گفتم، چرا داری بقیه با حجابا رو قضاوت میکنی؟ [اندر احوالات ]
مأمون گفت _ من تو رو حاکم میکنم. تو با من بیعت کن... ٱقا امام رضا صلوات الله علیه فرمود: _ اگر این مسئولیت رو خدا به تو داده، به چه حقی کسی رو به جای خودت میذاری؟ و اگر خدا به تو نداده، به چه حقی جانشین انتخاب میکنی؟
_ ولایت یعنی چی؟ + یعنی من به تو سزاوار تر از تو به خودتم _ یعنی هر وقت بخوای اینا رو از من میگیری؟ + یعنی تو زندگی کن، هرجا کم آوردی من کمکت میکنم. بهتر از تو میدونم گیر و گور زندگیت چیه (: []
سیدی! دیدگانم دیگر چیزی را نمی بینند...نه صبحی را و نه شبانگاهی را... نه حتی دیگر غروب ها را... تنها به راهتان منتظرند...انتظار می کشند و با اشک دیدگانم مسیر آمدنتان را هر دم آب و جارو میکنم... سیدی! در غیبتتان هر هنگامی برایم غروب جمعه است... سیدی! هردم جان به لبمان می رسد تا آفتاب انتظار غروب کند... چه هنگامی ظهورتان سپیده می زند؟... سیدی! در انتظار شنیدن نوای شما آقا، سکوت همه جا را فرا گرفته... پرنده پر نمی‌زند این حوالی... چه هنگام نوای دل آرای تان، روحمان را جلا می دهد؟ سیدی!...تا کجا به انتظار بیایم؟ تا کجا بدوم؟ چه هنگام به شما می رسم؟ سیدی... سیدی... سیدی... []
سیدی! دل هایمان را به شوق دیدارتان، وصله زده ایم...به بوسیدن قدم هایتان دلخوش کرده ایم... نکند من نباشم و شما بیایید؟ سیدی! نکند من نباشم و شما بیایید؟ سیدی! نکند از کنار قبر من که می گذرید بی وفایی ام، شرمنده ام کند؟ سیدی! بغضی گلویمان را می فشارد... حسرت و شرمندگی ست... سیدی... []
سیدی! جانمان به لب رسید...بر لبانمان نجوای نام شماست... جانمان با هر نفس دارد می رود... اندوه و حسرت رنگ از رخ زلفمان پرانده...سیدی! دستم را بگیر... دیدار با معرفت می خواهم... سیدی... جانم به لب رسیده... []
سیدی... عطر نفس هایتان، بهار را جان داد... ندیدنتان، زمستان را مهمان دلمان کرد... و انتظار خزان را صاحبخانه... باور بودنتان، اما گرمایی ست بر دلمان... ما نمی بینیمتان... شما که می بینید ما را... سیدی... نکند مرا که می بینید، دلتان به درد آید؟ نکند، گناه هایم خط بطلانی باشد بر انتظارم؟ سیدی! مرا که می بینید، نکند جزو حذب باد باشم؟ سیدی! مرا که می‌بینید، نکند روسیاهتان کنم؟ سیدی!... سیدی... []
سیدی، اگر قرار است وقتی می آیید، نباشم، کاش همینک جانم با نفس ها و اشک هایم حارج شود...تا استخوان هایم گردی شود و قدومتان را ببوسد... سیدی! می‌شود، دلم را درمان کنید؟ دلم بیمار گشته... سیدی... می‌شود دیدار با معرفت نصیبم گردد؟ سیدی... در انتظارتان عقربه ها را دور میزنم... گاه آمدنتان را تصور می‌کنم... به خود که می آیم در دریای اشک غرق شده ام... سیدی... تا کی در انتظارتان بدوم؟ کی قرار است به شما برسیم؟ []
سیدی... اشک هایمان بویی آشنا به خود گرفته... اشک هایمان عطری آشنا دارد... سیدی! بدم المقتول بکربلا! اشک هایم بوی کربلا را می دهند... آقا... آقا... تصدقتان بشوم... فدای اشک هایتان وقتی روضه جدتان خوانده می شود... سیدی... []