🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_عارف_۱۲_ساله🌹🕊 #خاطرات : #شهید_رضا_پناهی 🌷🕊 فصل چهارم..( قسمت اول )🌹🍃 🕊🌷بسم رب ال
🕊🌹🔹
🌹
🔹
#کتاب_عارف_۱۲_ساله🌹🕊
#خاطرات : #شهید_رضا_پناهی 🌷🕊
فصل چهارم..( قسمت دوم)🌹🍃
🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین
#انفاق_بعد_از_شهادت
زمان کودکی رضا، نزدیک مصلی کرج زندگی می کردیم سید روضه خوانی بود که هفته ای یک مرتبه به کوچه ما می آمد و در کوچه مدح و مرثیه امام حسین و حضرت ابالفضل علیه السلام می خواند. پنجره ای داشتیم که رو به کوچه باز می شد. هر وقت آقا سید وارد کوچه مل می شد شروع به خواندن می کرد. من هم پنجره را باز می کردم وبا رضا مطالبی که می خواند گوش می کردیم. وقتی آقا سید نزدیک خانه ما می شد رضا گفت: مامان پول بده تا به آقا سید بدهم. این کار را یاد گرفته بود و کار همیشگی اش شده بود. اتفاقا سید هم همیشه منتظر باز شدن پنجره ما بود بعد از مدتی ما از سرآسیاب به نوروزآباد نقل مکان کردیم دیگر ما آن سید را ندیدیم. چند سال از این ماجرا گذشت تا رضا شهید شد. وقتی بعد از شهادت رضا، اورکت رضا را برایم آوردند دیدم هنوز مقداری پول خورد توی جیبش هست. بدون اینکه دست به پولش بزنم اورکت را داخل کمد آویزان کردم. یادم هست همسایه ای به نام جمیله خانم داشتیم که از جنگ زده های قصر شیرین بود که برای زندگی به محل ما آمده بودند. یک روز آن زن همسایه آمد و گفت اورکت رضا را برایت آورده اند؟ گفتم: بله پرسید توی جیبش پول خرد هست؟ گفتم بله چطور؟ گفت دیشب خواب رضا را دیدم در خواب به من گفت به مادرم بگو پول خرد جیبم را به آن سید روضه خوان محله سرآسیاب بدهد جالب این بود که آن زن همسایه نه از آوردن اورکت رضا خبر داشت و نه از پول داخل جیب اورکت و نه می دانست که ما قبلا سرآسیاب زندگی می کردی و از طرفی چند سال آن سید روضه خوان را ندیده بودم یک روز دم در حیاط با همین جمیله خانم ایستاده بودیم داشتیم صحبت می کردیم یک دفعه متوجه شدم از انتهای کوچه، صدای آشنا می آید صدای نوحه خوانی بود. گفتم یه لحظه گوش توجه کن با دقت که گوش دادم متوجه شدم صدای همان سید روضه خوان است. گفتم جمیله خانم این صدا، همان صدای سید روضه خوان است. گفت ازک جا می دانی؟ گفتم به خدا صداش همون صدا است. وقتی نزدیک خانه ما شد من را که دید شناخت عکس رضا را جلوی در منزل دید گفت این عکس همان رضاکوچولو است؟ گفتم بله شهید شد. مثل ابر بهار اشک چشم هایش بارید خیلی گریه کرد. گفتم: سید صبر کن شما یه امانتی پیش ما داری رفتم از جیب اورکت رضا پول خردها را برداشتم و دادم بهش. گفتم این پول رضای منه تبرکه، بعدش ماجرای خواب را برایش گفتم همان جا ایستاد دوباره گریه کرد. گفتم آقا سید دلم گرفته یه روضه امام رضا برامون بخون شروع کرد به روضه خواندن. بعد با نگاه به عکس رضا شروع کرد به تعریف خاطره هایش هر وقت از جلوی خانه شما رد می شدم رضا بهم پول می داد ماشاء الله چقدر بزرگ شده بود گفت منم اصلا این محل نمی اومدم. نمی دونم چطور شد که اینجا پیدام شد. تقریبا نیم ساعتی که پیش ما بود مدام گریه کرد تا اینکه خداحافظی کرد و رفت.
#یا_زهرا...🌹🍃
🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃
#ادامه_دارد
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
#لبیک_یــــــــازیــــــــنــــــــبــــــ....🌹🍃
http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537
@Yazinb3
https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899
---~~ 🌴 #لبیک_یازینب...🌴~~---