eitaa logo
🌴 #یازینب...
2.5هزار دنبال‌کننده
22.8هزار عکس
10.9هزار ویدیو
35 فایل
@Yazinb69armaghan ما سینه زدیم،بی‌صدا باریدند از هر چه که دم زدیم،آنها دیدند مامدعیان صف اول بودیم ازآخر مجلس شهدارا چیدند این زمان زنده نگه داشتن یادشهداکمتر ازشهادت نیست #یازینب‌.. جهت تبادل🌹👇🌹 @ahmadmakiyan14 تبادل بالای ۲k🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_عارف_۱۲_ساله🌹🕊 #خاطرات : #شهید_رضا_پناهی 🌹🍃 فصل اول..( قسمت چهارم)🌹🍃 🕊🌷بسم رب الش
🕊🌹🔹 🌹 🔹 ۱۲_ساله🌹🕊 : 🌹🍃 فصل اول..( قسمت پنجم)🌹🍃 🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین برای رضا و خواهرش دفتر گرفته بودم هنوز رضا مدرسه نمی رفت فقط بلد بود روی دفترش خط بکشد خواهرش که از رضا بزرگ تر بود تازه نوشتن حروف الفبا و اعداد را یادگرفته بود خواهرش مشغول نوشتن بود که یک دفعه رضا دفتر را از زیر دستش کشید و فرار کرد دوید دنبال رضا که دفترش را از او بگیرد روی چارچوب در زمین خورد و چانه اش شکافت یادم است رضا خیلی گریه کرد خیلی ناراحت شد می گفت می خواستم شوخی کنم نمی دانستم این طوری می شود. خواهرش را بردیم به چانه اش بخیه زدند تا مدت ها به خواهرش نگاه می کرد و به فکر فرو می رفت دل رئوفی داشت خیلی مهربان از بچگی تحمل ناراحتی و اشک کسی را نداشت. زمستان که می شد لباس هایش را خودم می بافتم کت و کلاه یا بلوز و شلوار می بافتم گاهی هم سفارش می دادم بیرون برایش می بافتند هر وقت می خواستم برایش خرید کنم خودش را هم می بردم برای انتخاب و نظرش خیلی اهمیت قائل بودم اجازه می دادم با سلیقه خودش لباس هایش را انتخاب کند. ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 ....🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537 @Yazinb3 https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899 ‌ ---~~ 🌴 ...🌴~~---
🌴 #یازینب...
🕊🌹🔹 🌹 🔹 #کتاب_عارف_۱۲_ساله🌹🕊 #خاطرات : #شهید_رضا_پناهی 🌹🍃 فصل اول..( قسمت چهارم)🌹🍃 🕊🌷بسم رب الش
🕊🌹🔹 🌹 🔹 ۱۲_ساله🌹🕊 : 🌹🍃 فصل اول..( قسمت پنجم)🌹🍃 🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین برای رضا و خواهرش دفتر گرفته بودم هنوز رضا مدرسه نمی رفت فقط بلد بود روی دفترش خط بکشد خواهرش که از رضا بزرگ تر بود تازه نوشتن حروف الفبا و اعداد را یادگرفته بود خواهرش مشغول نوشتن بود که یک دفعه رضا دفتر را از زیر دستش کشید و فرار کرد دوید دنبال رضا که دفترش را از او بگیرد روی چارچوب در زمین خورد و چانه اش شکافت یادم است رضا خیلی گریه کرد خیلی ناراحت شد می گفت می خواستم شوخی کنم نمی دانستم این طوری می شود. خواهرش را بردیم به چانه اش بخیه زدند تا مدت ها به خواهرش نگاه می کرد و به فکر فرو می رفت دل رئوفی داشت خیلی مهربان از بچگی تحمل ناراحتی و اشک کسی را نداشت. زمستان که می شد لباس هایش را خودم می بافتم کت و کلاه یا بلوز و شلوار می بافتم گاهی هم سفارش می دادم بیرون برایش می بافتند هر وقت می خواستم برایش خرید کنم خودش را هم می بردم برای انتخاب و نظرش خیلی اهمیت قائل بودم اجازه می دادم با سلیقه خودش لباس هایش را انتخاب کند. ...🌹🍃 🍃🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹🍃 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 ....🌹🍃 http://eitaa.com/joinchat/1496252420C6e4204b537 @Yazinb3 https://eitaa.com/aflakiyanekhaki8899 ‌ ---~~ 🌴 ...🌴~~---