🕊🌷بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌷🕊
🕊🌷#زندگینامه_شهید_محمد_طحان🌷🕊
شهید محمد طحان فرزندعبدالرحمن دربیست ونهم دیماه سال شصت ویک(۱۳۶۱/۱۰/۲۹)درسمنان به دنیا آمد.
میزان تحصیلات محمد لیسانس است شهید بزرگوار دارای یک فرزند۹ساله به نام امیر هست اوبعنوان پاسدار درسپاه سمنان-تیپ ۱۲-سپاه قدس مسئولیت فرمانده گروهان دژبانی و تشریفات رابرعهده داشت .
محمدفردی دلپاک وواقعا ساده وخوش اخلاق بودمحمد به عنوان مدافع حرم ویک جهادگرعازم سوریه شد ۳۰روز درسوریه ماند ودرتاریخ ۱۳۹۸/۱۵/۰۸دریک عملیات مستشاری بدلیل اصابت گلوله به سروگردن درروستای سابقیه درجنوب استان حلب سوریه شهیدشدوبرای همیشه اسمانی شد.
پیکرشهیدمحمدطحان چهارشنبه ۲۰ آبان ماه سال۹۴ در میان حزن و اندوه اقشار مختلف مردم سمنان، از معراج الشهدا این شهر تشییع و در گلزار شهدای امامزاه یحیی خاکسپاری شد.
محمد از سال ۹۲ شروع به مقدمه چینی برای رفتن به سوریه کرد. اوایل کاملاً مخالف بودم. هر بار که صحبتش شروع میشد، میگفتم «حالا زود است! بگذار برای زمان دیگر.»
اصرار داشت حتماً ما را به یادوارههای شهدا ببرد؛ هم من و هم پسرم را. شهدا را دوست داشتم و حتی ارادت. میدانستم آرامش الآن را مدیون شهداییم اما حتی در تصوراتم هم به شهادت محمد فکر نمیکردم.
از نظر من شهادت خوب بود ولی خب چرا برای همسر من؟! برایم شهدا مثل آدمهای قدیس بودند که حتماً فرق داشتند که شهید شدند فقط همین. اجازه نمیدادم فکرم بیشتر از این جلو برود.
قبل از سوریه، ماموریت سیستان داشت. ۲۰ روز طول کشید تا برگردد. بعد از آن یک ماه ماند و به سوریه اعزام شد. امیر خیلی سراغش را میگرفت.
وقتی تماس میگرفت، امیر همه خبرهای مدرسه و کارهایش را به محمد میگفت. پدر و پسر حسابی باهم رفیق بودند. کشتی، فوتبال و مسجد رفتن برنامه معمولشان بود.
زیاد باهم بیرون میرفتند و حسابی هوای هم را داشتند. حتی قرار بود وقتی محمد برگشت، باهم استخر بروند که بعد از شهادتش دوستان او، امیرمحمد را به استخر بردند.
محمد خیلی تلاش داشت تا امیر با تربیت ولایی بزرگ شود. تمام تلاشش این بود که وقتی امیر بزرگ شد، سرباز خوبی برای امام خامنهای باشد.
حتی این موضوع را در وصیتنامهاش هم اشاره کرد.حالا امیرمحمد بعد از شهادت محمد آقا، بهانهگیر شده... همش میگوید «مامان، منم میخوام شهید شم...»
👇👇
#ادامه_دارد