نه اشتباه نکنید این یک معرفی کتاب نیست.
این روایت ترسهای من است...
امروز وقتی دختر کوچولوی من
گریه میکرد و نمیخواست روی تخت سبز دندان پزشکی بخوابد، من بغض کرده بودم و خودم را میدیدم!
خودم با آن تپش قلب و فشار ضعیفی که همیشه توی دندان پزشکی دارم.
خودم که انگار همیشه ۴ سالم بود و دلم میخواست روی آن تخت دراز نکشم و دنیا وارونه نشود و حس نکنم کف زمینم و نفسم بند آمده.
ولی مثل یک آدم متشخص و حرفه ای هربار میرفتم و دندانی را ترمیم یا بدبختانه عصب کشی میکردم. درد داشتن یا نداشتن یک حرف است. رنج روحی یک چیز دیگر...
هربار دندان پزشکی رفتن، یادم میانداخت که از چه چیزی بیشتر از زایمان عذاب کشیدهام و چه چیزی میتواند لحظه به لحظه آدم را تحت فشار"ناشناختگی" خفه کند! وقتی نمیدانستم الان با چه چیزی دارند عذابم میدهند بدتر میشدم.
امروز دخترم عین من بود...
از همه لوازم دندانپزشک ترسیده بود و دلش نمیخواست یکی از آنها به او بخورد.
و من بغض کرده بودم چون مجبور بودم...مجبور بودم نگذارم بعدها دندان درد بگیرد و ان لحظه ها از خودش بپرسد" این درد کوفتی چرا تموم نمیشه"
اما نشد...ناآرام و بیقرار دلش میخواست از اتاق بیرون بزند و من در مقابل دکتر متخصصی که میگفت کمی زور، کمی گریه...تمام میشود بالاخره؛مقاومت کردم.
اما حالا جای همه خاطراتم درد میکند. جای همه زخم و زیلی های ترس
من میتوانم یک کتاب قطور بنویسم از ترسهای دندان پزشکی خودم. از حالی که ما آدمهای معمولی سر ترمیم دندان داریم.
حالا شما علی الحساب
عکسی را میبینید که تلاشهای یک مادر است برای آرامش دختر کوچکش...
پی نوشت:
این کتاب را یک روز چاپ میکنم
حتی شده به هزینه خودم
برای آن بغض دردناکی که امروز نتوانستم قورتش بدهم و نگاه هایی که صورتم را چنگ میزد وقتی روی صندلی نشسته بودم و به حرفهای دستیار دکتر گوش میدادم که میگفت : ما خیلی صبر کردیم
دیگه نمیشه...
و نمی فهمید
اینکه بچه را ببرم
و بعد دوباره بیاورم تا بی حسی بزنند
برای من حکم جان کندن دارد.
پی نوشت ۲:
همین حالا بزرگترین خود افشایی عمرم رو کردم. و بیشتر از اینم نمیتونم بگم چرا...
بمونه برای اون کتابی که قراره بفروشم😅
اعتراف میکنم
یک روایت الان درونم غل میزند.
راجع به ترسیدن از بی فامیلی!
همان چیزیکه همه بهش میگویند غربت...
حالا اینکه چرا نمی نویسمش
چون توی ذهنم چند بعد دارد
ولی خیلی خلاصه میشود این: امروز وقتی توی مراسم جشن تکلیف برادر زادهام
خاله ها و زندایی ها و خواهر و مادربزرگ و... عروسمان کف میزدند و کادو میدادند و مراسم توی دستشان بود
من ترسیدم!
از ۹ سالگی دخترم و فامیلی که اینجا ندارم...
توی ذهنم دوست و اشناهایم را شمردم و دیدم
همه ارتباطات گرم و خوب من
مجازی است.
حالا امشب به خاله هایم
به زندایی ها
و حتی مادربزرگم که فارسی بلد نیست
فکر میکنم.
به فقدان بودنشان...کف زدنشان و حتی غرولند کردنشان وسط مراسم ... و به این فکرمیکنم بهرحال
من ادامه زندگی مادرمم
او هم نیم عمرش را توی بی فامیلی سر کرد و همین حالا هم بغل گوش من، باز بی فامیلی را بامن قسمت کرده و دیگر میفهمم چقدر تنهایی اش گاهی بزرگ است.
سانت و وجب و فرسخ کفافش نیست..
ادم گاهی حسرت چندتا دیالوگ فامیلی به دلش میماند.چندتا شوخی خودمانی خاص ادمهای فامیل که هیچ جا مثلش نیست...
روایتم را هنوز حتی پهن هم نکرده ام
تازه فقط بای بسم اللهم..
و زخم دلم سوز میزند!
#_بی_فامیلی_
°کُنج°🇮🇷
اعتراف میکنم یک روایت الان درونم غل میزند. راجع به ترسیدن از بی فامیلی! همان چیزیکه همه بهش میگوی
یعنی عاشقتونم همه روایت های منو به امید و طنز ختم میکنید😂
به من نیومده غم خوردن
تهش هم میخندیم...