هدایت شده از Neri|off
او را نمیتوان گرفت، فقط میشود تماشایش کرد؛ مثل رودی که هیچوقت دو بار از یک سنگ نمیگذرد.
همه فکر میکنن دستای قیچی فقط برای بریدن ساخته شدن… ولی من با همین دستا گلها رو شکل میدم، موها رو کوتاه میکنم، و کاغذهایی میسازم که مردم همیشه نگهشون میدارن.
تو هم همینطوریای، مگه نه؟ بالهات آبیان، ولی من حس کردم که تاریکی توشونه — تاریکیای که تهش یکم نور داره. مثل غروب… وقتی خورشید میخواد بره ولی آخرین نورش رو به آسمون قرض میده.
مردم از چیزایی که نفهمیدن میترسن. من ازشون ترسیدم، تو هم شاید. ولی ببین، ما اینجام و هنوز بازی میکنیم — من با دستای قیچی، تو با بالهای آبیت.
پس بیا بهشون بفهمونیم که عجیب بودن، تنها راهِ قشنگ بودن نیست… فقط راهِ ماست. 🌘